#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_172


بلند شدم تا درو ببندم.همش حس می کردم یه نفر غیر از ما توی خونه ست...برای اینکه به خودم ثابت کنم این حسم غلطه و همه جای خونه رو هم گشته باشم، درو باز کردم تا نگاهی هم به حیاط بندازم.رفتم روی تراس و از همون جا یه نگاه سرسری به کل حیاط انداختم که یهو متوجه یه سایه ی بلند و طولانی روی زمین، وسط حیاط شدم.سایه طوری به نظر می رسید که انگار یه آدم قد بلند روی درِ حیاط ایستاده ! جایی که من وایساده بودم به اون قسمت دید نداشت.می ترسیدم نگاه کنم و با صحنه ی وحشتناکی رو به رو بشم! اما با خودم گفتم شاید هم جنی در کار نباشه و پلیس هایی که اطراف خونه اند با دیدن این یارو روی در برای کمک دست به کار بشن.فکر کردن به پلیس ها بهم دل و جرأت داد تا به اون سمت نگاه کنم.

دو سه قدم جلو رفتم و خودمو به لبه ی تراس، جایی که به در حیاط دید داشت رسوندم.اما با صحنه ای مواجه شدم که اصلا دلم نمی خواست ببینمش! هیچ کس رو روی دیوار نمی دیدم در حالی که اون سایه ی طولانی هنوز وسط حیاط پا بر جا بود!

ناخودآگاه شروع کردم به گفتن ذکر بسم الله الرحمن الرحیم.نمی دونستم داروین رو بیدار کنم یا نه...چند لحظه بیشتر نگذشته بود که اون فردی که روی دیوار ایستاده بود شروع کرد به راه رفتن...موقع حرکت نمی تونستم چشم از سایه ش بردارم. می ترسیدم بیاد طرفم و نتونم فرار کنم! بعد از چند قدم راه رفتن ، سایه خیلی آروم ناپدید شد.

همین لحظه من با سرعت جت رفتم توی خونه و درو پشت سرم بستم! تا نیم ساعت توی جام داشتم دعا و ورد می خوندم و نزدیکای اذان بود که خوابم برد.

اعصابم خرد میشه وقتی که خوابم یه نفر بالای سرم پچ پچ کنه! خصوصا وقتی که یه جن تا ساعت پنج صبح نذاشته بخوابم! پتو رو روی سرم کشیده بودم و می شنیدم که داروین داره با یه نفر آهسته حرف می زنه.اولش فکر کردم داره با موبایلش حرف می زنه اما بعد صدای یه نفر دیگه رو هم شنیدم.با اینکه خیلی خوابم میومد ولی کنجکاو شدم ببینم داره با کی حرف می زنه.

پتو رو کنار زدم و به زور سمت صدا چرخیدم...اصلا حال نداشتم تکون بخورم.حامی با یه نون سنگک کنار داروین وایساده بود و داشتن با هم حرف می زدن.همین که متوجه من شدن داروین خیلی کوتاه خندید و گفت : قیافه ت جالب شده!

حامی هم سریع سلام کرد.سر جام نشستم و گفتم : می دونستید آدم ده دقیقه قبل از اینکه از خواب بیدار بشه همه ی صداهای اطرافشو می شنوه؟

حامی – آخ آخ ببخشید.ولی خب به هر حال باید بیدار می شدی دیگه.تازه من سنگک تنوری هم گرفتم که دور هم یه صبحونه بزنیم.

- ولی این طرفا که سنگک تنوری نداره!!

حامی – آره خب، از این طرفا نگرفتم.از ملایر گرفتم.

- به خاطر یه نون تا اونجا رفتی؟!

همین که این سوال رو پرسیدم یادم افتاد که حامی قدرت طی الارض داره...سریع گفتم : آهان...آره، یادم رفته بود... .

به ساعت نگاه کردم.هنوز هفت نشده بود.خوشبختانه از سر کار جا نمونده بودم.بلند شدم تا کم کم برای رفتن آماده بشم.


romangram.com | @romangram_com