#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_164
داروین – دقیق نمی دونم، خیلی سریع اتفاق افتاد.فکر کنم سرم خورد به لبه ی کابینت.یادمه لحظه ی برخورد همه جا تاریک شد.با خودم گفتم کور شدم رفت!...(خندید)...فک کنم لعنتی ها دست و پامو قفل کرده بودن، اصلا نمی تونستم تکون بخورم.ولی اینکه صدایی از دور و برم نمی شنیدم اعصابمو خرد می کرد...می دونستم اومدن سر وقت تو.
- پس از قرار معلوم عقده هاشونو رو من خالی کردن!
داروین – راستی با تو چی کار کردن؟ ظاهرا که زیاد داغون نیستی...
- گربه ی دختره به یه جن ِ گردن کلفت تبدیل شد، بعدم اومد و پنجه هاشو فرو کرد توی پهلوهام!
داروین با تعجب گفت : عجب! بعد یه سوال؛ پنجه هاش شبیه گربه بود یا آدم؟!
- آدم دیگه! ظاهرش شبیه به آدما بود.
داروین – مرد بود یا زن؟
- مرد.
داروین – بدون شک این دختره دیوونه ست!
- آره، من خیلی وقت پیش به این نتیجه رسیدم...!
داروین – حالا زخم هات در چه حالن؟!
- هاموس خوبشون کرد...تقریبا.
داروین آروم شروع کرد به خندیدن...سریع گفتم : البته اونجوری که تو فکر می کنی این کارو نکرد! با آب دهن خوبش کرد.
romangram.com | @romangram_com