#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_165

داروین – اه اه، این که بدتره! یعنی رسما زخم هاتو لیس زده دیگه؟...

- نمی دونم، انقدر دردناک بود که اون لحظه به این چیزا توجه نکردم! در واقع برام مهم نبود.

داروین – خیلی دلم می خواد این هاموس رو ببینم.خوشگله؟

- چیه ، می خوای مخشو بزنی؟

خندید : آره اگه پا بده این کارم می کنم.

- کپی ِ همین عمو مه که امشب دیدی...در واقع همزادشه.

داروین – جدی؟ حامی بهم نگفته بود! البته تعجبی هم نداره چون من که عموت رو ندیده بودم.ولی در کل ازش خوشم اومد، معلومه آدم رُکیه.

- چه جورم! اصلا بعضی وقتا احساس می کنم مسعود خارجی حرف می زنه چون از زبون فارسی فقط صراحت و رک گویی و بعضا توپ و تشرهاشو بلده!...

یه سیگار روشن کردم و شروع کردم به پک زدن.داروین سالاد رو روی میز گذاشت و آبی به دست هاش زد.دوباره اومد کنار من روی زمین نشست و گفت : می تونم یه سیگار بردارم؟!

- آره، حتما.

سیگارشو با سیگار من روشن کرد و گفت : من معمولا سیگار نمی کشم، شب ها توی خواب تنگی نفس می گیرم.

- خب پس نکش!

داروین – بی خیال ، اتفاقا توی خواب مُردن کیفش هم بیشتره! می دونی، یه نکته در مورد تو هست که حسابی فکر منو درگیر کرده.حامی بهم گفته که تو به خاطر جن های شیعه جن گیری می کنی...یه جورایی اونا تو رو انتخاب کردن.اما هر چقدر فکر کردم نفهمیدم دلیل این علاقه شون به تو چیه!

- حامی در این مورد چیزی نگفت؟!

romangram.com | @romangram_com