#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_163

داروین – من هنوز یه چشمم کار می کنه ها!

- من فکر می کنم شماها خیلی دارید سخت می گیرید...در کل میل خودتونه.اگه خیلی دوست دارید بمونید حرفی نیست!

مسعود – باشه، فقط به خاطر اینکه امشب یه کم کار دارم، سورن هم که خسته ست...امشب رو با این دوست جدیدت سر کن، اگه زنده موندی از فردا شب خودم میام.چه بخوای چه نخوای!

- باشه، قبول... .

خیلی زود سورن و مسعود با قیافه های داغون و خسته ازمون خدافظی کردن و رفتن.فرصت خوبی بود تا یه کم بیشتر با داروین آشنا بشم...

***************************

توی آشپزخونه نشسته بودیم.داروین بعد از بار گذاشتن لوبیاپلو جلوی من نشسته بود و داشت سالاد درست می کرد! البته من می خواستم از بیرون غذا بگیرم ولی داروین گفت که غذاهای بیرون رو دوست نداره و بی تعارف خودش دست به کار شد...منم از خداخواسته، دیگه چیزی نگفتم.

- این لوبیاهایی که باهاشون غذا درست کردی تقریبا یه سالی میشه توی فریزره.

داروین – چرا؟ مگه لوبیاپلو دوست نداری؟

- دوست دارم ولی حوصله ی غذا درست کردن رو ندارم.

داروین – عجب آدم تنبلی هستی! پس چجوری تنهایی زندگی می کنی؟

- خب ...زیاد هم سخت نیست، به هر حال همه چیز توی خوردن خلاصه نمیشه.

داروین – آره ولی خیلی مهمه.مگه آدمایی مثل ما به غیر از خوردن و خوابیدن و بودن با دوستاشون خوشی دیگه ای هم تو زندگی دارن؟!

- عجب سوالی بود!...فکر کنم باید نظرمو راجع به آشپزی تغییر بدم!.... تو خونه ی اسدی چه اتفاقی واست افتاد؟ چی شد که سرت اینجوری شد؟!

romangram.com | @romangram_com