#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_162
داروین با قیافه ای مظلوم گفت : به خدا دستم تمیزه! تازه همین هم دیروز حموم بودم، با کیسه فیتیله فیتیله چرک کردم!
با اینکه حرفش خیلی چندش آور بود ولی باعث خنده ی مسعود شد...
مسعود – نمیگم که دستت نجسه! حرکت اعصاب خردکنیه.
داروین – باشه دیگه این کارو نمی کنم، ببخشید.
سورن به مسعود گفت : مسعود، بلاخره چی کار می کنیم؟...
اولش متوجه نشدم منظورش چیه.مسعود گفت : تو برو من می مونم.
سورن – نه تو برو.دیشب هم تو موندی، امشب من می مونم.
وقتی متوجه شدم قضیه چیه گفتم : با وجود پلیس هایی که اطراف خونه اند فک نکنم لازم باشه بمونید... دارید خودتونو اذیت می کنید.
مسعود با بی حوصلگی گفت: ممنون که نظرتو بهمون گفتی!
شانس اوردم جلوی داروین بهم نگفت "خفه شو، حرف مفت نزن"!... واقعا خدا رو شکر!
داروین – نمی خوام دخالت کنم ولی شما ظاهرا خسته اید، اگه بهراد قبول کنه من می تونم امشب رو اینجا بمونم....
برای اینکه مسعود و سورن حداقل یه شب بتونن از شر من خلاص شن فورا گفتم : آره، فکر خوبیه.اتفاقا خوشحال میشم.
سورن – ببخشید که اینجوری رُک حرف می زنم اما فکر نمی کنم یه کور و یه چلاق تیم دفاعی جالبی بشن!
romangram.com | @romangram_com