#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_161

- جدی میگی؟!

داروین – آره! حامی واسه این کارا پایه ست.از این بابت ها دوست خوبیه.

سورن – خانواده ی خودت اینجا زندگی می کنن؟!

داروین – نه ملایرن...

سورن – حتما دور بودن از خانواده سخته ، نه؟!

داروین با دست موهای مسعود رو بالا زد و گفت : نه وقتی مثه من تو خونه منفور باشی.

- فکر کنم من و تو یه درد مشترک داریم!

داروین که معلوم بود از خانواده ش دل پُری داره کنایه آمیز گفت : باور کن هیچکی مثه من تو خانواده محبوب نیست! جوری که فک نمی کنم توی این چند ماه متوجه غیبتم شده باشن.

طوری این جملات رو با ناراحتی ادا می کرد که همه مون متوجه این قضیه شدیم.حین ِ حرف زدن هم همش با موهای مسعود ور می رفت و موهاشو بالا میزد...واقعا حرکت خطرناکی بود! نمی دونست که داره با دم شیر بازی می کنه!...

سورن – اکثرا با خانواده شون همچین مشکلاتی دارن...باید باهاش کنار اومد.

داروین – آره خب، منم به یه طریقی باهاش کنار اومدم.

مسعود که تا اون لحظه به داروین اعتراضی نکرده بود، طاقتش تموم شد و با لحنی جدی گفت : میشه انقدر با موهای من ور نری؟!

داروین - ببخشید، احساس کردم اگه موهاتو بالا بزنی بیشتر بهت میاد.

مسعود – موهای من بالا هست، هر چقدرم سعی کنم دیگه از این بالاتر نمیره! بعدم اینکه به موهام دست می کشی اعصابمو خرد می کنه!

romangram.com | @romangram_com