#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_160


- خوب میشه دیگه؟!

داروین – آره، فقط یه چند روز طول می کشه.

چند ثانیه سکوت برقرار شد.

گفتم : من برم چند تا چایی بیارم...

داروین سریع گفت : نه بشین، من چند دقیقه دیگه میرم.فقط اومدم یه حالی ازت بپرسم.

دوباره نشستم و باز هم سکوت حاکم شد.سورن که مشخص بود حال و حوصله نداره.مسعود هم همینطور...با این تفاوت که عصبانی هم بود.فکر کنم داروین بیچاره از اومدنش پشیمون شد!

بعد از چند ثانیه داروین به مسعود اشاره کرد و رو به من گفت : ما به هم معرفی نشدیم...

- آهان آره...فراموش کردم.مسعود ، عمو مه.

داروین با تعجب گفت : جدی؟!!

بعد دو سه تا تق به دسته ی مبل زد و گفت : عجب عموی جوونی داری! عموی من یه چیزیه تو مایه های بابامه...معلومه رابطه تون با هم خیلی خوبه.

- آره ، خیلی.مسعود همیشه هوای منو داره، هر چند من همیشه باعث دردسرش میشم و اعصابشو خرد می کنم.

مسعود نفس عمیقی کشید و با حالتی خنثی گفت : شکسته بندی می فرمایی!

داروین خندید و گفت : خیلی خوبه آدم یه عموی اینجوری داشته باشه.من که به شخصه از عمو م متنفرم.با حامی برنامه ریختیم یه شب بریم تو کوچه پس کوچه های ملایر گیرش بیاریم مثه خر کتکش بزنیم ، می خوام عقده های این چند سالو روش خالی کنم!


romangram.com | @romangram_com