#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_159
یه کم فکر کردم : یکی از دوستامه.
مسعود – یکی از دوستات؟!! مگه به غیر از سورن دوست دیگه ای هم داری؟!
- تازه با هم آشنا شدیم.
مسعود – به سلامتی! اونوقت این چه جور دوستیه که به جای اینکه خودش کمکت کنه به ما زنگ می زنه و آفتابی هم نمیشه؟!
- یادته گفتم داروین با من بود؟! داروین دوست ِ اونه، با هم زندگی می کنن، احتمالا منو تا خونه اورده ولی به خاطر اون نتونسته بمونه و کمکم کنه.
صدای حرف زدن سورن و یه نفر دیگه از پذیرایی شنیده میشد.مسعود بلند شد و از اتاق بیرون رفت.منم کنجکاو شده بودم ببینم کیه.وایسادن یه کم برام سخت بود اما خب درد آنچنانی نداشتم که باعث بشه نتونم راه برم...میشد باهاش کنار اومد.وقتی سرپا وایسادم تازه متوجه درد مچ پام شدم.موقع راه رفتن یه کم اذیتم می کرد اما خوشبختانه زیاد شدید نبود.
رفتم توی پذیرایی و دیدم داروین اومده.سرش باندپیچی شده بود...چشم چپش هم همینطور.داشت با مسعود دست می داد...مسعود انگار هنوز به همه چیز شک داشت و دست داروین رو با خصومت گرفته بود!
نگران این بودم که داروین قضیه رو لو بده و مجبور بشم سیر تا پیاز ماجرا رو برای مسعود و سورن تعریف کنم. برای همین سریع رفتم پیشش تا هم اونو از دست مسعود نجات هم، هم خودمو...گفتم : خوب شد اومدی! نگرانت بودم...(رو به مسعود و سورن گفتم )...آخه من که افتادم روی میز دیگه نفهمیدم سر داروین چی اومد.
با هم دست دادیم...خوشبختانه داروین سریع مطلبو گرفت و چیزی راجع به اتفاقی که واسه من افتاده نگفت.
داروین – از حامی حالتو پرسیدم ولی درست حسابی بهم جواب نداد ، حدس زدم شاید نتونی تلفنی حرف بزنی، گفتم بیام و حالتو از بچه ها بپرسم.
- ممنون که اومدی.
داروین و مسعود کنار هم نشستن.سورن هم با اینکه نزدیک من بود اما رفت و روی مبل یه نفره ای که روی به روی من بود نشست...کلا چهره ش جوری بود که انگار حال و حوصله ی هیچی رو نداشت.
از داروین پرسیدم : اوضاع چشمت رو به راهه؟!
داروین – آره، بد نیست.ضربه ای که به سرم خورده باعث باشه چشمم کبود بشه.الان سفیدی چشمم کلا سیاه شده، اگه ببینید وحشت می کنید!...(خندید)
romangram.com | @romangram_com