#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_158
- نه...چی؟
سورن – قرار بود یه جوابی به من بدی.
- آهان، اونو میگی.باشه، الان میگم.خب می دونی، من داشتم از سر کار برمی گشتم که داروین رو جلوی در دیدم.بهم گفت می خواد بره خونه ی همسایه واسه جن گیری.منم ازش خواستم باهاش برم.موقعی که داشتیم واسه فراری دادن جن های خونه شون دعا می خوندیم ، یه چیزی منو از پشت هُل داد و افتادم روی میز شیشه ای که جلوم بود.البته اینم بگم که من تنهایی داشتم دعا می خوندم.در جریان ادامه ی ماجرا و خوب شدن زخم ها نیستم...باید از داروین بپرسم.ولی در کل فکر نمی کنم زخم هام عمیق بوده باشن.
قیافه های مسعود و سورن جوری بود که انگار هیچی از حرفای منو متوجه نشدن.حق هم داشتن، خودمم نفهمیدم چی گفتم!
سورن با حالتی خنثی گفت : من که نفهمیدم چی شد!
مسعود – منم همینطور.
- می خواید یه بار دیگه بگم؟!
مسعود با بی حوصلگی گفت : نه نه نمی خواد اون مزخرفاتو دوباره تکرار کنی!
- خب خدا رو شکر...
سعی کردم سر جام بشینم.زیاد سخت نبود ولی حس می کردم یه جسم تیز تو پهلوهامه.انگار هاموس موقع خوب کردنشون یه چیزی رو اون تو جا گذاشته بود! یه کم طول می کشید تا کاملا خوب شم.
به محض اینکه نشستم زنگ خونه به صدا دراومد.سورن گفت : من باز می کنم...
سریع از اتاق بیرون رفت تا درو باز کنه.به مسعود نگاه کردم.هم خسته بود هم عصبانی. گفتم : می خوای تو برو خونه استراحت کن، سورن اینجا می مونه.
مسعود بدون توجه به حرف من با حالتی مشکوک پرسید : حامی کی بود؟!
romangram.com | @romangram_com