#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_157
نمی دونستم باید چی بگم! مسعود هم ظاهرا منتظر جواب بود...سریع یه جواب با مضمون عذرخواهی تو ذهنم آماده کردم، خواستم سر جام بشینم و بگم اما قبل از اینکه بخوام بلند شم و چیزی بگم مسعود جلومو گرفت و با توپ و تشر گفت : خفه شو، بتمرگ!
اون لحظه اونقدر که از مسعود ترسیدم، از اون جن گربه ایه نترسیدم! سورن بهم اشاره کرد که چیزی نگم.چند ثانیه ساکت بودم اما طاقت نیوردم و گفتم : میشه بشینم؟...آخه یه جورایی...معذبم!
مسعود با حرص به سورن گفت : حالا واسه ما خجالتی شده! من نصف عمرم به تر و خشک کردن این گذشت!
بعد رو به من گفت : همین یه ربع پیش ما دو تا پیرهنتو عوض کردیم، نمی خواد خجالت بکشی!
حرص خوردن مسعود بامزه بود باعث شد خجالت و این چیزا رو فراموش کردم.کلا دلم شاد شد!
سورن – بهراد، پیرهنت خونی ِ خونی بود، روی بدنت جای خونمردگی و کوفتگی هست ، زخمت هم انگار با چسب دوقلو به هم چسبوندن! میشه بگی دقیقا چه بلایی سرت اومده؟! چون من توی این دو ساعت اخیر هر چی فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم!! به قول مسعود موهام دارن سفید میشن انقدر فکر کردم!
نمی دونستم باید راستشو بگم یا نه...اما احتمالا می دونستن سر ِ چه کاری همچین بلایی سرم اومده.حس کردم باید برای توضیح ماجرا یه کم خشونتش رو کمتر کنم...
- قبل از اینکه جواب بدم میشه بگید کی شما رو خبر کرد؟!
سورن – این یارو رفیق جدیدت، حامی.
- در مورد داروین به شما چیزی نگفت ؟!
سورن – به من فقط گفت بیام خونه ی تو... سریع هم فهمیدم چپه شدی.
مسعود – منم که اصلا اینایی که میگی رو نمی شناسم...سورن بهم خبر داد.
- ای بابا...باید یه زنگ بهش بزنم.
سورن – فکر نمی کنی یه چیزی رو یادت رفته؟
romangram.com | @romangram_com