#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_156


منو زمین گذاشت و خودش هم کنارم نشست.نفسشو بیرون داد و گفت : خب...حالا بذار یه نگاه بهش بندازم...

دستمو از روی زخم برداشت و بهش نگاه کرد.فورا گفت : خوشبختانه خودم می تونم خوبش کنم.

یه آن یاد حرفای داروین در مورد توانایی هاموس افتادم.اصلا دوست نداشتم اونجوری زخم هامو مداوا کنه! فکرش هم عذابم می داد.با هر ضرب و زوری که بود گفتم : نه نه...تو رو خدا بریم بیمارستان!

هاموس در حالی که با خونسردی داشت دکمه های پیراهنمو باز می کرد گفت : از اونجایی که من دوست ندارم بمیری ترجیح میدم نبرمت بیمارستان.

- ترجیح میدم بمیریم...

هاموس – قبل از اینکه شروع کنم باید بهت بگم که یه خرده درد داره، ولی خب در عوض خوب میشی.

هاموس بدون توجه به مخالفت و آه و ناله های من دست به کار شد.سرشو به زخمم نزدیک کرد و آب دهنشو روش ریخت...چندش آور بود ولی جای شکرش باقی بود که اون چیزی که فکر می کردم نیست! همین که آب دهنش به زخمم خورد احساس کردم دارن روش اسید می ریزن! سوزش وحشتناکی داشت و هر لحظه هم شدیدتر میشد.تا جایی که دیگه حتی نمی تونستم داد بزنم.هاموس هم اصلا به این حالت من توجهی نمی کرد و بی رحمانه داشت به کارش ادامه می داد.چند ثانیه که گذشت دیگه نتونستم طاقت بیارم و از درد بیهوش شدم.

اولین چیزی که حس کردم درد پهلوهام بود.دردش جوری نبود که غیرقابل تحمل باشه...مثل دفعه ی آخر شدید نبود.چشمام هنوز بسته بودن و صدای حرف زدن سورن و مسعود رو بالای سرم می شنیدم.... .

صدای مسعود عصبانی به نظر نمی رسید، داشت به سورن می گفت : من تو این یکی دو سال انقدر از دست این حرص خوردم که موهام دارن سفید میشن.... ( با لحن تهدیدآمیزی ادامه داد)...آخرشم مجبور میشم اول بهرادو بکشم، بعدم خودمو!

سورن با بی خیالی گفت : نگران نباش، کار به اونجاها نمی کشه.احتمالا تا چند روز ِ آینده جفت مونو سکته میده به طور طبیعی خلاص میشیم!

با این حرفاشون کلی عذاب وجدان گرفتم.آرزو می کردم کاش باخبر نمی شدن.مونده بودم کی خبرشون کرده بود! ...

نشستن برام سخت بود برای همین هم سعی نکردم سر جام بشینم.چشمامو باز کردم...روی تخت اتاق خواب خودم بودم.مسعود سمت چپم نشسته بود و سورن هم سمت راست.نمی دونم چرا سردرد داشتم، انگار توی سرم چماق کوبیده بودن! دردش باعث شد ناخودآگاه دستمو روی سرم بذارم.مسعود و سورن متوجه ام شدن.

بر خلاف چیزی که فکر می کردم مسعود عصبانی بود.اما در حالی سعی می کرد خشمش رو کنترل کنه بهم گفت : بهراد، واقعا لازمه تو هر قدمی که برمی داری باعث ِ ناراحتی ِ من بشی؟!


romangram.com | @romangram_com