#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_155
سریع به عقب چرخیدم و دیدم همون مرد هیکلی و زشتی که گوشه ی خونه وایساده بود، پشتم ایستاده.فاصله ش باهام خیلی کم بود.قدش حداقل یه متر از من بلندتر بود! پوستش مثل دود خاکستری رنگ بود.عصبانیت تو چهره ش موج میزد، اگه همونطوری بهش خیره میشدم احتمالا از ترس پس میفتادم!
سعی کردم به ترسم مسلط باشم.کمی عقب رفتم که یهو صدای فریاد داروین رو از پشت سرم شنیدم.به سمتش برگشتم دیدم در عرض یه ثانیه به وسیله ی نیروی قوی به آشپزخونه کشیده شد و در آشپزخونه هم محکم پشت سرش بسته شد.
اون لحظه کاملا اون مرد زشت رو فراموش کردم و به طرف در آشپزخونه رفتم تا به داروین کمک کنم.چند بار با لگد به در ضربه زدم اما نتونستم بازش کنم.هیچ صدایی از داروین شنیده نمیشد.هر چقدر هم صداش می کردم جواب نمی داد.انقدر عصبانی شده بودم که با تمام توان خودمو به در کوبیدم.در یه کم باز شد اما خیلی سریع به حالت اولش برگشت و بسته شد.انگار یه چیزی پشت در بود که جلوی باز شدنش رو می گرفت.
تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که برم سراغ کتاب داروین و اون دعا رو تا آخر بخونم.همین که یه قدم به سمت کتاب برداشتم یه نفر مچ پامو محکم گرفت و کشید، جوری که تعادلمو از دست دادم و روی زمین افتادم.برای یه لحظه تماس دستش قطع شد اما یه ثانیه بعد دوباره حس کردم یه نفر با دست مچ پامو گرفت.با اینکه اون شخص رو نمی دیدم ولی به ذهنم رسید با چاقو بهش ضربه بزنم.با این فکر چاقو رو توی دستم چرخوندم اما همین که خواستم به پام نزدیکش کنم ، اون فرد شروع به کشیدن من روی زمین کرد.حالتم طوری بود که فقط دستام روی زمین بودن، برای همین هم چاقو از دستم افتاد.
اون وضعیت چند ثانیه بیشتر طول نکشید و بلاخره یه گوشه ی خونه ولم کرد.دیگه هیچی به ذهنم نمی رسید.فقط دوست داشتم داروین رو از آشپزخونه بکشم بیرون و از اونجا بریم، ولی نمی دونستم چجوری!
بدنم داغ بود و تا اون لحظه متوجه درد مچ پام نشده بودم.احساس می کردم استخونش کوبیده شده. به زور سر جام نشستم و داشتم به این فکر می کردم اول چاقومو از روی زمین بردارم و بعد برم سر وقت داروین.نور خونه خیلی کم بود و نمی تونستم روی زمین رو خوب ببینم و چاقومو پیدا کنم.کل مسیری رو که روی زمین کشیده شده بودم رو از نظر گذروندم و تونستم چاقو رو ببینم.
همین لحظه گربه ی یگانه رو اون طرف پذیرایی، در فاصله ی چند متری خودم دیدم.با قدم های آهسته داشت بهم نزدیک میشد.چشمای سبز و براقش رو می تونستم از فاصله ی چند متری ببینم.نور عجیب و ترسناکی توی چشماش بود.حس می کردم یه آدم عصبانی داره بهم نگاه می کنه! حالتش خیلی مشکوک بود...می دونستم یه خبراییه.هنوز فرصت نکرده بودم برم سمت چاقوم که دیدم گربه هه توی اون نور ِ کم ِ خونه تبدیل به یه مرد قد بلند با موهای بور شد!
با دیدن اون صحنه به قدری شوکه شده بودم که تا چند ثانیه هیچ فکری از ذهنم عبور نکرد! تا اون موقع همچین چیزی ندیده بودم.نمی دونستم باید چی کار کنم.اون مرد هر لحظه بهم نزدیک تر میشد.خیلی سریع حرکت می کرد.با دستپاچگی کمی خودمو عقب کشیدم و به دیوار چسبیدم...حتی فرصت نشد سر جام وایسم.هر چند با اون وضعیت پام بعید می دونم می تونستم همچین کاری بکنم.
تو یه چشم به هم زدن دیدم اون مرد با چهره ای خشمگین کنارم نشسته.زیر لب شروع کردم به خوندن یکی از دعاهایی که بلد بودم اما اون مرد بدتر عصبانی شد و با ناخن های بلندش به پهلوم چنگ زد.دردی که تو بدنم پیچید باعث شد نتونم بقیه ی دعا رو بخونم، حتی نتونستم داد بزنم! انگار با همون یه ضربه کل انرژی مو گرفت.امیدوار بودم به همین یه زخم راضی بشه و ولم کنه اما لحظه ای بعد دوباره پنجه هاش رو روی بدم کشید، این بار ناخن هاش کاملا توی تنم فرو رفتن و وقتی بیرون کشیدش نزدیک بود از درد بیهوش بشم.
دیگه نمی تونستم بشینم و بی اختیار روی زمین دراز کشیدم.امیدوار بودم سر داروین همچین بلایی نیومده باشه...خیلی دردناک بود! چشمامو بسته بودم ، نمی خواستم موقع مردن چهره ی عصبانی یه جن رو ببینم که داره با ناخن هاش تیکه پارم می کنه! هر لحظه منتظر بودم دوباره پنجه هاشو توی بدنم فرو کنه اما همچنین اتفاقی نیفتاد.اولش فکر کردم شاید رفته باشه.به زور چشمامو باز کردم و دیدم هاموس و حامی با جن ِ درگیر شدن و دارن همدیگه رو می زنن.هیکل اون جن ِ خیلی درشت تر بود برای همین اون لحظه تنها آرزوم این بود که جلوش کم نیارن.
درد امونم رو بریده بود و اجازه نمی داد به چیز دیگه ای فکر کنم.دستمو روی زخم پهلوم گذاشتم و بهش نگاه کردم...کف دستم یه تیکه قرمز شد.دوباره دستمو روی زخمم گذاشتم، اینجوری حس می کردم دردش کمتر میشه، هر چند احساسم اشتباه بود...هر چی می گذشت بی رمق تر می شدم، تا جایی که دیگه به زور می تونستم چشمامو باز نگه دارم.
کم کم داشتم مطمئن میشدم کارم تمومه که جسم لطیفی آروم به صورتم خورد.چشمامو که باز کردم دیدم هاموس کنارم نشسته و داره با دست به صورتم می زنه.فراموش کرده بودم دستاش چقدر نرم اند.می خواستم در مورد داروین ازش بپرسم ولی وقتی دیدم حامی اون اطراف نیست یه جورایی خیالم راحت شد که رفته سر وقت داروین.
هاموس دستشو زیر سرم گذاشت در حالی که داشت منو از روی زمین بلند می کرد گفت : اول از اینجا، بعد یه فکری به حال زخم هات می کنم.
یه ثانیه بعد توی اتاق خواب خونه ی خودم بودیم.اون لحظه کلی خدا رو شکر کردم که هاموس جنِ!...
romangram.com | @romangram_com