#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_152


از داخل کیفش یه کتاب کهنه و بدون جلد رو بیرون اورد و شروع کرد به ورق زدن.

همین لحظه یگانه که مشخص بود تا اون موقع خونه نبوده از در ورودی اومد داخل و تا چشمش به من و داروین افتاد با عصبانیت به مادرش گفت : اینا کی اند اوردی تو خونه؟!

تا مامان ِ اومد جواب بده ، دوباره با همون لحن گفت : دوستامو عصبانی کردی!

و فورا رفت توی یه اتاق.مادر ِ هم ببخشیدی به ما گفت و دنبالش رفت.

داروین با خونسردی به من نگاه کرد و گفت : فکر کنم از دیدن ما ناراحت شد.

- نه بابا!

داروین – الان چی کار کنیم؟ بمونیم یا بریم؟!

- وایسا مامان ِ برگرده ، اگه گفت برید میریم. دعای به درد بخوری پیدا کردی؟!

داروین – آره یه دونه هست...خوراک این جور موقعیت هاست.

- یعنی اگه بخونیم حله دیگه؟!...

داروین – کتاب که اینجوری توضیح داده ولی خب به شانس هم بستگی داره.

- این کتابو از حامی به ارث بردی؟

داروین – نه ، از ننه بزرگ حامی به ارث بردم.


romangram.com | @romangram_com