#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_153

صدای جر و بحث یگانه و مادرش از اتاق شنیده میشد.رو به داروین گفتم : اگه مطمئنی که این دعاهه تاثیرگذاره ، بیا شروع کنیم به خوندن... شاید تا قبل ِ اینکه برگردن مشکل حل شد رفت پی کارش.

داروین یه کم فکر کرد و گفت : باشه ، فکر بدی نیست.تو می خونی یا من بخونم؟!

- بده من بخونم که حداقل منم یه کاری کرده باشم...

کتاب رو بهم داد.برای اینکه بتونم تمرکز کنم و کلمات رو بدون اشتباه بخونم از جام بلند شدم و رو به روی داروین نشستم.احساس می کردم کنار داروین ممکنه حواسم پرت بشه.کتاب رو جلوم گرفتم و روی متن دعا تمرکز کردم.خطوطش خیلی کمرنگ بودن برای همین کتاب رو به صورتم نزدیک تر کردم.با صدای آهسته شروع کردم به خوندن.

همچنان می تونستم صدای یگانه و مادرش رو بشنوم اما نمی تونستم تشخیص بدم چی میگن.حواسم جمع خوندن ِ دعا بود و سعی می کردم کلمات رو بدون اشتباه ادا کنم.هنوز دو سه خط از دعا رو نخونده بودم که شدیدا احساس گرما کردم.حس می کردم هر لحظه دمای بدنم بالاتر میره.انگار کنار یه بخاری گنده نشسته بودم.احساس گرما باعث شد توی خوندنم وقفه ای ایجاد بشه.می دونستم جن ها دارن سعی می کنن جلوی خوندنم رو بگیرن...همیشه این اتفاق میفته.ولی این بار با وجود داروین یه کم پشتم گرم بود.

کمی که گذشت دیدم یه قطره خون افتاد روی صفحه ی کتاب.سریع خوندن رو متوقف کردم.اولش فکر کردم خون دماغ شدم.دستی به دماغم کشیدم اما خونی نبود.به بالای سرم نگاه کردم، اونجا هم چیزی نبود.همین که دوباره به کتاب نگاه کردم یه قطره خون دیگه افتاد روی صفحه.

داروین گفت : چی شد، چرا نمی خونی؟!

حسابی گیج شده بودم، به داروین نگاه کردم تا جوابشو بدم که یهو چشمم به گوشه ی خونه افتاد، جایی که داروین بهش دید نداشت یه مرد قد بلند هیکلی با صورتی زشت وایساده بود.خیلی عصبانی به نظر می رسید، جوری که حس می کردم چشمام از عصبانیت سرخ شدن! نمی تونستم ازش چشم بردارم.داروین متوجه موضوع شد و فورا اومد کنارم و در حالی که سعی می کرد کتاب رو ازم بگیره گفت : تجربه ثابت کرده تو این جور مواقع دیگه نباید دعا بخونی!

ولی من می خواستم ادامه بدم.یه بار دیگه هم تو همچین شرایطی بودم و می دونستم خوندن ِ دعا موثره.دوست نداشتم ترس باعث بشه کارو نصفه و نیمه ول کنم.

- نه ، فقط می خوان بترسونن مون.باور کن، من قبلا هم تجربه کردم.

هر چی کتابو به سمت خودم می کشیدم داروین مقاومت می کرد.آخرش هم به زور تونستم کتابو ازش بگیرم.

داروین هم با حرص گفت : عجب خریه!

هنوز کتاب رو باز نکرده بودم که یهو محکم از دستم کشیده شد و روی زمین افتاد.

داروین فورا گفت : می دونستم همچین اتفاقی میفته!

romangram.com | @romangram_com