#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_150
یادمه اون اوایل یه بار به همراه یکی از آشناهاشون اونجا رفته بودم.خونه ی بزرگی بود ولی زیاد تر و تمیز نبود.انگار تمیز نگه داشتنش براشون اهمیتی نداشت.حیاط بزرگی داشتن که پر از دار و درخت بود.چند تا از درخت هاش رو هم قطع کرده بودن ولی با این حال بازم درختای زیادی داشت.
خونه شون پر از اسباب و اثاثیه بود و روی همه ی مبل هاشون هم ملافه ی (ملحفه) سفید کشیده بودن.رنگ سفید توی خونه شون غالب بود و اکثر وسایل سفید بودن.کف خونه شون هم سرامیک سفید بود و همون اول کار نزدیک بود روش سُر بخورم ولی خدا رو شکر تعادلمو حفظ کردم.
من و داروین کنار هم نشستیم.زن اسدی هنوز سرپا بود و گفت : برم براتون چایی بیارم...
داروین هم سریع گفت : نه خیلی ممنون.ما چیزی نمی خوریم.اگه میشه برامون توضیح بدین چه اتفاقی افتاده تا ببینیم میشه کاری کرد یا نه...
بدون حرف دیگه ای نشست.من و داروین سکوت کردیم و منتظر شدیم تا قضیه رو تعریف کنه. با نگرانی گفت : نمی دونم چجوری توضیح بدم...مشکل اصلی دخترمه...( رو به من گفت )... فکر کنم شما می دونید که دخترم یه گربه داره.
- بله، قبلا دیدمش...دقیقا مشکلش چیه؟!
چند لحظه مکث کرد و گفت : من متوجه شدم دخترم با گربه ش حرف می زنه!
من که اون لحظه هیچ جوابی به ذهنم نرسید.داروین هم همینطور...بلاخره بعد از چند ثانیه داروین گفت : خب...با توجه به اینکه خود ِ من با دیوار هم حرف می زنم فکر نمی کنم چیز عجیبی باشه...!
خیلی سریع جواب داد : نه نه ، شما متوجه نیستید.با گربه ش که حرف می زنه اونم بهش جواب میده! بعضی شبا صداشو از توی اتاق می شنوم!
- منظورتون اینه که گربه ش به فارسی صحبت می کنه؟!!
خانوم اسدی - بله ، دقیقا! هیچ وقت هم از یگانه جدا نمیشه.بعضی وقتا انقدر رفتارش انسانی میشه که شک می کنم واقعا گربه باشه! حتی یه بار هم شنیدم که اسم دخترمو زمزمه می کنه! اوایل فکر می کردم خیالاتی شدم ولی پدرش هم متوجه این موضوع شده.
داروین - الان همسرتون خونه نیست؟!
خانوم اسدی – نه ولی خودش هم اصرار داشت با شما تماس بگیریم.
romangram.com | @romangram_com