#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_149
داروین – نه عزیزم، البته من تا همین یه دقیقه ی پیش فکر می کردم دارم میام پیش ِ تو ولی الان که به آدرس نگاه کردم دیدم همسایه ت احضارم کرده.
نگاهی به صفحه ی موبایلش انداخت و گفت : پلاک 36 ، منزل اسدی.
با تعجب پرسیدم : اسدی از تو خواسته برای جن گیری بیای خونه ش؟!!
داروین نیشخندی زد و گفت : آره داداش، من کلفتم...حالا چرا انقد تعجب کردی؟!
- نمی دونم...اصلا انتظارشو نداشتم.نگفت مشکلش چیه؟!
داروین – نه ، البته منم نپرسیدم.ترجیح دادم حضوری به قضیه برسم.
این موضوع اونقدر ذهنم رو مشغول کرد که خستگی و خواب و کلا همه چی از سرم پرید! حسابی کنجکاو شده بودم ببینم قضیه چیه.به داروین گفتم : میشه منم باهات بیام؟!
داروین – به عنوان ناظر یا همکار؟!
- همکار.
داروین – آره خب ، خیلی هم خوشحال میشم.
- پس من اول ماشین رو بزنم توی حیاط ، بعد میریم سر کار.
داروین – آره ، باشه...حتما.
سریع ماشین رو بردم داخل، از توی اتاق کیفم رو برداشتم و برگشتم پیش داروین.فورا زنگ خونه ی اسدی رو زدیم و منتظر شدیم.بعد از چند لحظه زن اسدی که فقط یه بار دیده بودمش اومد و درو برامون باز کرد.همین که ما رو دید با ظاهری نگران گفت : چه خوب شد اومدین!
غیر از یه سلام و علیک خیلی کوتاه حرف دیگه ای بین مون رد و بدل نشد، سوالی هم ازمون نپرسید و با هم وارد خونه شدیم.
romangram.com | @romangram_com