#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_145
سورن – حالا هر چی...بعدم فقط من باید دوستت باشم...(خندید)...با مسعود هم اجازه میدم دوست باشی ولی در کل خودم در اولویتم.
- خیلی حسودی!
سورن – آقا من حق آب و گل دارم! اون موقع که من تر و خشکت می کردم اینا کجا بودن؟!
- باشه بابا، قانع شدم.تو یگانه رفیق می.راضی شدی؟!
سورن – آره، تاحدودی...به هر حال حواستو جمع کن، بخوای با کس دیگه ای صمیمی شی می کشمت!
- باشه! راستی امروز صبح زیر زبون مسعود رو کشیدم...در مورد اون کسی که عاشقش بوده!
با اشتیاق گفت : خب چی گفت؟!...( چشمکی زد)...طرف چه شکلی بوده؟!
- اووو! این چیزا رو که نگفت، فقط اسمشو فهمیدم.
سورن – برو بابا! همچین گفتی زیر زبونشو کشیدم فک کردم کل قرارهاشون واست شرح داده!
- ساده ای ها...واسه گفتن همین هم کلی التماسش کردم، اونم بعد ِ کلی خجالت بهم گفت.
سورن – نمی دونستم انقدر خجالتیه!
- منم همینطور.البته فک کنم فقط نسبت به این موضوع اینجوریه.
سورن – خب حالا اسم طرف چی بود؟!
- سپیده.
romangram.com | @romangram_com