#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_146
سورن – واقعا؟ من حدس می زدم یه چیزی تو مایه های شیدا باشه! یا مثلا افسون...
- منم هر وقت به این قضیه فک می کردم اسم پریا میومد تو ذهنم، نمی دونم چرا!
سورن – در کل اسم خوبیه.ولی ما هم خیلی علافیم که به این چیزا فکر می کنیم، خاک بر سر جفتمون.
- باور کن اگه هر کس دیگه ای غیر از مسعود بود برام کوچک ترین اهمیتی هم نداشت.ولی خب چی کار کنم دیگه، ناخودآگاه میومد تو ذهنم.
سورن – منم همینطور.البته الانم خیلی دوست دارم طرفو ببینم.حتما خیلی خاص بوده که با وجود اینکه مسعود می دونسته بچه داره ولی بازم عاشقش شده!
- آره ، راست میگی.دفعه ی بعد بیشتر رو این موضوع کار می کنم.
سورن – نتیجه شو به منم بگو.
- باشه.
برای یه لحظه حسابی احساس تشنگی کردم.بلند شدم تا برم آب بخورم که یه آن بوی عجیبی به مشامم خورد.بوی خیلی تلخی بود، جوری که با دو سه بار نفس کشیدن توی اون بو سرم سنگین شد.یه قدم بیشتر راه رفته بودم که حس کردم زمین داره زیر پاهام حرکت می کنه، برای همین هم تعادلمو از دست دادم و افتادم.
وقتی چشمامو باز کردم دیدم روی مبل اتاق آقای صالحی دراز کشیدم و کل جمعیت دفتر هم دور و برم اند!یه چند نفر دیگه هم بودن که فقط یکی دو بار تو ساختمون دفتر دیده بودمشون. سورن هم کنارم، روی مبل نشسته بود.با دیدن اون وضعیت حسابی معذب شدم، تا حدودی هم ترسیدم! سردرد و سرگیجه یا احساس بد دیگه ای نداشتم برای همین سعی کردم بلند شم اما سورن اجازه نمی داد.دست هاشو گذاشته بود رو شونه هامو نمی ذاشت بلند شم.محبتش تو حلقم!
- میشه بذاری بشینم؟!
سورن – حالا یه لحظه دراز بکش، اگه مُردی با من!
اشاره به کسایی که اطرافمون بودن کردم و آروم گفتم : آخه جو یه جوریه!
romangram.com | @romangram_com