#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_141

- نه خدایی جدی میگم، اینکه اینجوری میای تو خونه م ،منو عصبی می کنه!

مسعود – فکر می کنی من دوست دارم هر روز صبح که از خواب پا میشم ریختِ...ریخت تو رو ببینم؟ اگه مجبور نبودم عمرا اگه میومدم.در ضمن من دیشب زنگ زدم ولی تو درو باز نکردی، منم کلید انداختم اومدم تو.

طاق باز خوابیدم و گفتم : یه جوری حرف می زنه انگار از من متنفره! یادش رفته اون روز که تازه فهمیده بود قضیه چیه چجوری منو چلوند!...قیافه ت خیلی باحال شده بود.

مسعود – اونوقت به من میگن چرا انقدر خشنی!!! به آدمای بی جنبه ای مثه تو و اون سورن نمیشه محبت کرد، سریع دور برمی دارید.همون حقتونه بزنم پس کله تون صدای...

سریع حرفشو قطع کردم : آره می دونم، صدای بز بدیم.اینو قبلا هم گفتی.

مسعود – خب پس دیگه خفه شو بذار بخوابم. مگه آدم اول صبح انقدر حرف می زنه!...اونم حرف مفت!

پتو رو روی سرش کشید و دیگه چیزی نگفت.

حوصله ی سر کار رفتن رو نداشتم.دوست داشتم اون روز رو تو خونه بمونم و بخوابم ولی نمیشد.اگه همین اول کاری وا می دادم دو سال دیگه عمرا اگه می تونستم برم سر کار...البته با فرض اینکه تا اون موقع زنده بمونم! خواستم بلند شم برم توی اتاق که با خودم گفتم " من چرا با مسعود اینجوری حرف زدم؟!"...حسابی عذاب وجدان گرفته بودم. احساس کردم خیلی بی شعورم!

اول رختخوابمو جمع کردم، بعد کنار مسعود نشستم که تا خوابش نبرده از دلش دربیارم.به محض اینکه کنارش نشستم سریع پتو رو کنار زد و گفت : بهراد، تو بیماری؟! من میگم بدم میاد وقتی خوابم کسی بهم زل بزنه، این باز ول کن نیست! یا پاشو برو سر کار یا بگیر بخواب دیگه!

- هنوز یه ثانیه نشده کنارت نشستم، چجوری میگی بهت زل زدم؟!! بعدم فقط اومدم بگم ببخشید و برم.خیلی بد حرف زدم، اصلا یه لحظه قاطی کردم.می دونی آخه تو این شرایط ما هر وقت که بار هم حرف می زنیم ممکنه مکالمه ی آخرمون باشه.

مسعود چند ثانیه با حالتی خنثی به من نگاه کرد، یه لحظه احساس کردم هیچ کدوم از حرفامو متوجه نشد، بعد گفت : بهراد، ، وقتی اینجوری حرف می زنی دوست دارم کتکت بزنم!

تا اینو گفت یاد دیروز افتادم که هاموس همین جمله رو دقیقا با همین لحن بهم گفت.برای همین هم خندم گرفت.

مسعود – چیش خنده دار بود؟!

- هیچی، دیروز یه نفر عین ِ همین جمله رو بهم گفت...جالب بود.

romangram.com | @romangram_com