#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_140


دیشب تا نزدیکای ساعت دوازده پیش حامی و داروین بودم.یاد حرفاشون که میفتادم خندم می گرفت.توی اون چند ساعتی که پیششون بودم شاید پنج دقیقه هم حرفای جدی نزدن! اون چند جمله ای هم که گفتن در مورد جن گیری و این جور مسائل بود.کلا علاقه ای به جدی بودن نداشتن.

پتو رو از روی سرم کنار زدم و موبایلمو برداشتم.ساعت هفت صبح بود.تا اون لحظه روی شونه ی چپم خوابیده بودم و از اون حالت خسته شده بودم.به سمت مخالف چرخیدم که یهو دیدم مسعود در فاصله ی کمتر از یه متر، کنارم خوابیده!

اولش حسابی جا خوردم ، با خودم گفتم کی اومده که من متوجه نشدم! اما فورا یادم افتاد کلید خونه رو داره...دیگه کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم چیزی به اسم حریم شخصی ندارم! به مسعود خیره شدم...ظاهرا که خواب بود.یه لحظه به ذهنم رسید نکنه به خاطر منه که مسعود تا الان ازدواج نکرده! مخصوصا این اواخر که قضیه ی قاتل ِ رو فهمیده تبدیل شده به بادیگار من!...اما نه، مطمئنا دلیلش برای ازدواج نکردن چیز دیگه ای بود.لامصب شکست عشقی کار خودشو کرده بود.

خیلی دوست داشتم بدونم معشوقه ی مسعود چه شکلیه.کلا مسعود هیچ وقت در مورد اینکه از چجور قیافه هایی خوشش میاد حرفی نمی زنه.برای همین هم نمی تونستم حدسی بزنم.ولی از نظر اخلاقی حس می کردم احتمالا طرف از این دخترای چماق به دست بوده!...

داشتم به افکار خودم نیشخند می زدم که مسعود چشماشو باز کرد و با اخم بهم گفت : چیه زل زدی به من؟!!

- ببخشید خب!

مسعود – بدم میاد وقتی خوابم کسی بهم زل بزنه!

- منم بدم میاد وقتی خوابم کسی بی اجازه بیاد توی خونه م و بیخ گوشم بخوابه !

دوباره چشماشو بست و با بی خیالی گفت : به جهنم.

- می دونی از چی می ترسم؟!

مسعود – گرچه برام مهم نیست، ولی بگو.

- از این می ترسم که چند روز دیگه از خواب بیدار شم ببینم تـوو ب*غ*ل من خوابیدی!

مسعود – خفه شو ، باز من تو روت خندیدم؟...


romangram.com | @romangram_com