#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_142


مسعود – غلط کرده! هر کی غیر از من اینجوری باهات حرف زد بزن تو دهنش...البته در مورد سورن می تونی استثنا قائل بشی.

- باشه...الان بخشیدی؟!

مسعود – آره ، پاشو برو.

- حالا که خوش اخلاق شدی یه سوال بپرسم؟

مسعود – بپرس.

- می دونم زیادی شخصیه ولی خب من می پرسم...خیلی ذهنمو درگیر کرده.بازم ببخشید...

مسعود – بگو دیگه اعصابمو خرد کردی!

- باشه میگم.اون دختری که عاشقش بودی... اسمش چی بود؟!

اینو که گفتم دو سه تا ضربه ی محکم به دستم زد و گفت : پاشو، پاشو برو گمشو حوصله ندارم!

- بگو دیگه، تو رو خدا! من دارم از فضولی می میرم.البته در این زمینه سوال زیاد دارم ها، ولی تو همینو جواب بده.به جون خودم اگه جواب ندی همین جا می شینم، ولت نمی کنم!

مسعود دوباره پتو رو روی سرش کشید و گفت : اگه بگم میری دیگه؟!...

- آره!

چند لحظه مکث کرد و گفت : سپیده ... حالا دیگه پاشو برو.


romangram.com | @romangram_com