#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_84


نزدیکای ساعت یازده بود که رسیدم.احتمال می دادم معظمی حالمو بگیره اما اینو به ضایع شدن پیش سورن ترجیح می دادم.امیدوار بودم معظمی توی دفتر نباشه.زود از پله ها بالا رفتم و وارد دفتر شدم.به محض ورود دیدم معظمی جلوی در اتاقش ایستاده و داره با یه نفر حرف می زنه.همین که چشمش به من افتاد، اشاره کرد که همونجا منتظرش بمونم.

کاملا مشخص بود می خواد چی بگه.سعی کردم خودمو سرافکنده جلوه بدم.قبل از اینکه معظمی بیاد به داخل اتاق مون نگاهی انداختم.سورن سرگرم کار بود و حواسش به من نبود.

بلاخره حرفای معظمی با اون یارو تموم شد و به طرف من اومد.هنوز چند قدم باهام فاصله داشت، در حالی که لبخند می زد با صدای نسبتا بلندی گفت : صبح بخیر آقای ماکان.

با گفتن این جمله سورن و منشی دفتر هم توجهشون به ما جلب شد.

من هم با لبخند جواب دادم : صبح بخیر.

معظمی – داشتم سعی می کردم بفهمم چرا امروز صبح دلم برات تنگ شده بود و بعد متوجه شدم که تو صبح دفتر نبودی.حالا شاید بد نباشه توضیح بدی که جنابعالی تمام صبح مشغول انجام چه کار مهمی بودی؟

- ام...واقعا متاسفم که دیر اومدم.می دونید ، من یه کم بدشانسی اوردم و صبح ساعتم زنگ نزد.برای همین دیر از خواب بیدار شدم.ساعت نه خواستم خودمو برسونم اینجا که متوجه شدم یکی از پرونده هام سرجاش نیست و این شد که...داشتم دنبالش می گشتم.

معظمی – چه جالب... سعی کن بیشتر مواظب پرونده ها باشی.راستی تو می دونی که من روی میزت یه پرونده ی جدید گذاشتم؟

نگاهی به میزم انداختم...

- بله... از اینجا قطرش پیداست.

چند ثانیه به هم نگاه کردیم...اصلا حواسم نبود باید چی کار کنم.بعد چند لحظه تازه دوزاریم جا افتاد...

- اوه ، بله...من برم بهش یه نگاهی بندازم.

معظمی رفت و منم سریع وارد اتاق شدم و پشت میزم نشستم.سورن خندید و گفت : مکالمه ی جالبی بود!

- خوشحالم که خوشت اومد!

سورن – بی خیال، انقدر عصبی نباش.برای هر کسی ممکنه پیش بیاد.حالا واقعا صبح کجا بودی؟

- کار دیشبم تموم نشده بود.داشتم اونو راست و ریس می کردم.

سورن – چه کاری بوده که تا الان طول کشیده! نکنه با شیطان کشتی می گرفتی ؟


romangram.com | @romangram_com