#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_77

با خاموش شدن ِ نور موبایل، همه جا در تاریکی مطلق فرو رفت.هر لحظه که می گذشت ترسم بیشتر میشد.جلوی پله نشستم.دستامو آروم روی زمین می کشیدم تا بتونم موبایلمو پیدا کنم ولی هیچ اثری ازش نبود! کمی جلوتر رفتم و همینطور دستامو روی زمین می کشیدم که یهو احساس کردم شیئی به دستم برخورد کرد.کمی که دقت کردم متوجه شدم چیزی شبیه به پای آدم ِ...در عین حال می دونستم پای سینا نیست چون خیلی بزرگتر از پای یه بچه بود!

از ترس خودمو عقب کشیدم و روی اولین پله نشستم.به زور نفس می کشیدم.تمام تنم خیس ِ عرق بود.دوست داشتم برگردم ولی نمی تونستم سینا رو اونجا ول کنم.دستمو روی پله تکیه دادم که دستم با شیء نسبتا کوچیکی برخورد کرد..موبایلم بود که روی اولین پله افتاده بود.فورا برش داشتم و دکمه هاشو فشار داد.فلشش از کار افتاده بود اما خوشبختانه صفحه ش سالم بود و می شد از نورش استفاده کرد.

نور موبایلو جلوی خودم انداختم ولی اون موجود رو ندیدم.سمت دیگه ی زیرزمین سینا ایستاده بود و دستش رو به دیوار تکیه داد بود.با عجله به طرفش رفتم.سینا مات و مبهوت به اطراف نگاه می کرد و مدام جهت دیدشو تغییر میداد.می دونستم اون موجود دور و ورمون داره حرکت می کنه و سینا هم حرکاتش رو می بینه.

قصد داشتم خیلی سریع سینا رو از زیرزمین خارج کنم.ب*غ*لش کردم و به سمت راهرو چرخیدم.هنوز راه نیفتاده بودم که با دیدن اون صحنه تمام توانم رو برای حرکت از دست دادم...حسابی شوک شده بودم.

به غیر از من و سینا چند نفر دیگه هم توی زیرزمین بودن...حدود ده تا زن و مرد اطراف ما، کنار دیوارها ایستاده بودن و بهمون نگاه می کردن.انگار همه شون مسخ شده بودن.هیچ حسی توی صورتشون نبود.

چند ثانیه بعد دیدم دارن آروم آروم به سمت مون میان.سینا رو محکم گرفتم و با سرعت به سمت پله ها دویدم.نیم نگاهی به پشت سرم انداختم و دیدم همه شون دارن به طرف پله ها میان.اما سرعت من از اونا بیشتر بود.همش می ترسیدم از پشت بهم برسن.برای اینکه صفحه ی موبایلم خاموش نشه و بتونم جلومو ببینم مجبور بودم هِی دکمه هاشو فشار بدم.به سختی می تونستم جلومو ببینم.

بلاخره تونستم از زیرزمین خارج بشم و خودمو برسونم بالای پله ها.احساس می کردم هنوز دارن تعقیب مون می کنن.از راه پله دور شدم و شروع کردم به صدا زدن فرومند و زنش.می خواستم بچه رو بهشون بدم و یه فکری برای این وضعیت بکنم هر چند هیچی به ذهنم نمی رسید! مونده بودم اونایی که توی زیرزمین بودن از کجا اومدن! اصلا برای چی اونجا بودن؟!

چند بار فرومند و زنش رو صدا کردم اما جوابی نشنیدم.همش دور ِ خودم می چرخیدم تا کسی از پشت بهمون حمله نکنه.سینا هم توی ب*غ*لم ساکت بود و سکوتش بدتر منو می ترسوند...می ترسیدم اتفاق زیرزمین دوباره تکرار بشه و این بار راه فراری هم نداشته باشم.نمی دونستم اون افرادی که پایین بودن اطرافم هستن یا هنوز همونجا موندن!

اوضاع بدجور به هم ریخته بود.باید زودتر یه کاری می کردم. به طرف مبلی که کیفمو روش گذاشته بودم رفتم و برش داشتم.نور موبایل روی دیوارِ رو به روم افتاد و برای چند لحظه دایان رو دیدم.با دیدنش خوشحال شدم.فرصت خوبی بود که سینا رو بهش بدم.کمی جلوتر رفتم و سریع گفتم : خانوم فرومند ، سینا رو بگیرید...باید همه مون از اینجا بریم!

نسبت به حرفم هیچ عکس العملی نشون نداد.فقط مات و مبهوت به رو به رو خیره شده بود.دو سه بار صداش زدم اما فایده ای نداشت.

احساس کردم قدش از من بلندتر به نظر می رسه با اینکه می دونستم کوتاه تره.اولش فکر کردم شاید روی چیزی ایستاده باشه.نور موبایلمو پایین گرفتم و دیدم پاهاش چند سانت از زمین فاصله دارن.انگار از دیوار آویزون شده بود چون پاهاش حالت ایستاده نداشتن!

با دیدن اون صحنه چند قدم عقب رفتم.انقدر هول شده بودم که روی مبل افتادم و نزدیک بود سینا از دستم بیفته.سینا رو محکم گرفتم و به سمت پله ها رفتم.فورا خودمو به طبقه ی بالا رسوندم و وارد اتاق سینا شدم.

بچه رو روی زمین نشوندم و رفتم سر وقت کیفم.با عجله تمام اوراد رو زیر و رو کردم اما هیچی به ذهنم نمی رسید.نمی دونستم کدوم دعا برای اون شرایط مناسب تره.توی تمام آموزش های مهرآب هیچ وقت به چنین حالت هایی اشاره نشده بود! می ترسیدم دعایی رو انتخاب کنم که وضعیتو مثل دفعه های قبل بدتر کنه.

سعی کردم تمرکز کنم و خونسرد باشم.شروع کردم به ورق زدن دفترم که صدای قدم های یه نفرو شنیدم.یکی داشت از پله ها بالا میومد.آروم دفترو بستم و به راه پله نگاه کردم.کسی رو نمی دیدم.اون فرد هر لحظه داشت بهمون نزدیک تر میشد و صدای قدم هاش واضح تر به گوش می رسیدن.با اون قدم های سنگین حس کردم باید هیکلش خیلی از من درشت تر باشه.نمی دونستم با چه چیزی رو به رو میشم و این حسابی منو می ترسوند.اصلا دوست نداشتم اتفاقی برای سینا بیفته و به خودم قول دادم تحت هیچ شرایطی ولش نکنم.برای اینکه ببینم اون فرد کیه که داره از پله ها بالا میاد، دو سه قدم جلوتر رفتم و نزدیک در اتاق ایستادم.نور موبایلو روی پله ها انداختم و با دقت به پایین نگاه کردم.

شک نداشتم اون فرد کسی جز مهبد نیست.کمی خیالم راحت شد و گفتم : آقای فرومند ، حالتون خوبه؟

بدون ِ اینکه چیزی بگه اون سمت راهرو ، رو به روی من ایستاد.برای چند ثانیه تو همون حالت موند و هیچ حرکتی نکرد.

حالتش عادی به نظر نمی رسید...در حالی که به زور می تونستم حرف بزنم با نگرانی پرسیدم : مهبد...خوبی؟

جوابی نداد و آروم جلو اومد.کم کم سرعت حرکتش بیشتر شد و شروع کرد به دویدن.داشت به طرف من هجوم می اورد که یهو چهره ش تغییر کرد و چشم هاش یه تیکه سیاه شدن.با صدای عجیب و ترسناکی فریاد کشید و به سمت در شیرجه زد.سریع درو بستم و بهش تکیه دادم.مهبد اونقدر محکم به سمتم شیرجه زده بود که با در برخورد کرد و قسمتی از چوب در کنده شد.داشتم سعی می کرد کلید روی قفل رو بچرخونم و درو قفل کنم اما لرزش دستم اجازه نمی داد.

romangram.com | @romangram_com