#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_196
- آره...برو.
مسعود – باشه...فقط اگه چیزی شد یه تک زنگ به من بزن، من خودم میام.
- باشه...خدافظ.
مسعود – فعلا...
از صبح افتاده بودم دنبال آب کردن ِ سکه ها...بعد از کلی دوندگی تونستم بفروشم شون.خریدار همه ی پول رو بهم تراول داد و خوشبختانه راحت توی کیفم جا شدن، نیازی هم به بانک رفتن نداشتم.از همونجا راهی ِ خونه شدم.خیابون ها خیلی شلوغ بودن و سر و صدا هم زیاد بود اما من اونقدر به خاطر اون پول ها ذوق زده بودم که اصلا برام مهم نبود...فقط داشتم به این فکر می کردم که چجوری خرج شون کنم.
می خواستم برم اونور خیابون، چون خیابون خیلی پرتردد بود کمی صبر کردم و منتظر موقعیت بودم تا رد شم که برای یه لحظه، اون سمت خیابون چشمم به یه چهره ی آشنا افتاد.با دقت به اون طرف خیره شدم و این بار به وضوح دیدمش.اون پسر ِ مو بور، دقیقا رو به روی من، اون سمت خیابون بود.منتها حواسش به من نبود...مدام به دور و برش نگاه می کرد،انگار که دنبال کسی می گشت.چند ثانیه بعد شروع به راه رفتن کرد.فرصت خوبی بود تا عرض خیابون رو طی کنم و خودمو به اون سمت برسونم.با عجله از جلوی ماشین ها رد شدم و تعقیبش کردم.
هر جا که می رفت، سایه به سایه دنبالش می رفتم.کمی که جلوتر رفتیم دستشو توی جیب شلوارش کرد و یه چیزی بیرون اورد.بعد اون چیز رو روی گوشش گذاشت...در کمال تعجب فهمیدم اون شیء موبایلِ ! مونده بودم از کی تا حالا جن ها از تلفن همراه استفاده می کنن!!!
یه لحظه شک کردم که نکنه طرفو اشتباهی گرفتم!...اما نه... مطمئن بودم خودشه.تو همون نگاه اول شناختمش.دقیقا همون قد و قامت و همون شکل و قیافه رو داشت.اصلا امکان نداشت اون نباشه.حسابی گیج شده بودم ولی می دونستم که نباید گمش کنم.تنها شانسم برای اینکه بدونم کیه همین بود.
کمی که گذشت احساس کردم داره به طرف خونه ی خودم میره! انگار صحنه ی اولین برخوردم با هاموس داشت دژاوو میشد.ولی این بار دیگه نمی خواستم اجازه بدم متوجه حضورم بشه.می خواستم تا جایی که امکان داره تعقیبش کنم.
در حالی که سعی می کردم فاصله ی خودمو باهاش حفظ کنم، کوچه به کوچه تعقیبش می کردم و هواشو داشتم.کم کم متوجه شدم داره تند تر از قبل راه میره.طولی نکشید که راه رفت مون تبدیل به دویدن شد.دیدم دوباره موبایلشو بیرون اورد و با یه نفر مکالمه ی کوتاهی داشت.همین لحظه پیچید توی یه کوچه...دیگه نمی تونستم ببینمش، خیلی سریع به سمت اون کوچه رفتم تا یه وقت گمش نکنم اما همین که وارد کوچه شدم محکم خوردم به یه نفر!
اولش ترسیدم و فکر کردم اون پسره ست اما ثانیه ای طول نکشید که فهمیدم اون نیست.اونقدر محکم بهش خوردم که بیچاره تا چند ثانیه از درد کتفش رو گرفته بود و کمی هم خم شده بود.داخل کوچه رو با دقت نگاه کردم...از اون پسر مو بور خبری نبود.
دوباره حواسم رفت سمت ِ کسی که بهش خورده بودم.گفتم : حالتون خوبه؟ ببخشید، من عجله داشتم...متوجه شما نشدم.
چیزی نگفت، در حالی که همچنان کتفشو گرفته بود، انگشت اشاره ش رو بالا اورد.متوجه شدم منظورش اینه که یه لحظه صبر کنم.
به نظر می رسید هم سن و سال خودم باشه، با موهای مشکی و پوستی سفید.وقتی که صاف وایساد فهمیدم چشم و ابروش هم مشکیه.اولش اخم کرده بود اما در عرض یک ثانیه حالتش تغییر کرد، لبخندی زد و گفت : نزدیک بود دستمو بکشنی.
- شرمنده...اونقدر عجله داشتم که حواسم رفت...
- نه...اشکالی نداره...
- ببخشید، شما ندیدین یه نفر بیاد توی این کوچه؟! یه پسر با موهای بور؟...
romangram.com | @romangram_com