#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_195

- همینجوری...یه کم به همدیگه شبیه اید...(بی اختیار خندیدم)

اسدی – بله، اصلا خیلی ها فکر می کنن ما برادریم!

- بله...

اسدی – عرض به حضورتون که من چند دقیقه پیش از سر کار برمی گشتم، دیدم یه نفر داره خونه ی شما رو دید می زنه.همش دور خونه تون می چرخید...خلاصه خیلی مشکوک بود.تا چشمش به من افتاد سریع رفت!

یه جوری که مسعود نشنوه گفتم : ببخشید، این یارویی که میگین موهاش بور نبود؟!

کمی فکر کرد و گفت : والا من که از دور دیدمش ولی تا جایی که یادمه موهاش بور نبود...از اون فاصله ای که من می دیدمش مشکی به نظر میومد.

- باشه... ممنون که اطلاع دادین.

اسدی – خواهش می کنم، وظیفه بود.گفتم بهتون بگم یه وقت مشکلی براتون پیش نیاد.

- لطف کردین.

با هم خدافظی کردیم و اسدی رفت.برگشتم که دیدم مسعود داره میاد طرفم.همین که بهم رسید گفت : جریان ِ این پسر ِ مو بور چیه؟

- کدوم پسر؟!

مسعود – چرت نگو، من شنیدم!

- تو از اون فاصله چجوری شنیدی!...هیچی بابا، چیز مهمی نیست.یه پسره بود توی دانشگاه، خیلی با من چپ بود...فکر کردم اون اومده حالمو بگیره.

مسعود – می خوای من امشب اینجا بمونم؟

- نه بابا...تو برو، مشکلی نیست.

مسعود – اگه دزد بیاد چی؟ اونوقت تو با این دست چلاق چجوری می خوای جلوش وایسی؟

- آخه دزد بیاد چی ببره؟ اگه دزد بیاد خونه ی من باید کتش هم واسم جا بذاره.

مسعود – مطمئنی نمی خوای بمونم؟

romangram.com | @romangram_com