#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_194


- نه بابا...من و ترس؟ میگم یعنی اگه حوصله نداری بعدا بگم.

مسعود – نه بگو،اتفاقا الان حالم خوبه.

- می خواستم ازت بپرسم ممکنه مثلا یه روز نظرت نسبت به شیدا عوض بشه و بخوای بهش چراغ سبز نشون بدی؟!

مسعود – نه.

- پس به بقیه اصل قضیه رو نگو...دختره که نمیگه، تو هم چیزی نگی بهتره.

مسعود – اصل قضیه؟! یعنی چی؟

- خب ببین، الان کیوان فکر می کنه من مخ ِ نامزدشو زدم.تو بذار همینجوری بمونه، چون در کل که کسی توی فامیل از من خوشش نمیاد، برای من هم زیاد فرقی نمی کنه اگه اونا اینجوری فکر کنن.ولی واسه تو بد میشه.

مسعود – برای منم فرقی نمی کنه اونا دربارم چی فکر می کنن!

- آره...این درست.ولی به نظر من اینجوری بهتره.

مسعود – باشه، من چیزی نمیگم...کلا حوصله ی این حرفا رو ندارم.

بلاخره رسیدیم خونه و مسعود جلوی در نگه داشت.از ماشین پیاده شدم و باهاش خدافظی کردم اما نرفت، منتظر بود من وارد خونه بشم بعد بره که یهو یه نفر با صدای بلند گفت "ببخشید".برگشتم دیدم بابای این دختره، یگانه ست.جلو اومد و باهام سلام علیک کرد.این وسط مسعود هم بی خیال ِ رفتن نمیشد...تازه ماشین رو هم خاموش کرد و پیاده شد!

بعد از سلام و احوالپرسی گفتم : ببخشید، من هنوز اسم شما رو نمی دونم...

جواب داد : من اسدی ام.

- چه جالب! آشنای همین آقای اسدی که اینجا زندگی می کنن هستین؟

اسدی – بله، ایشون پسر عموم ان...

- حدس می زدم.

اسدی – چطور؟


romangram.com | @romangram_com