#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_193
- باور کن اونجور که تو فکر می کنی نیست، بذار من برات توضیح بدم...
با عصبانیت گفت : خفه شو!
- ببین، من می دونم چه حسی داری ولی نامزدت به خاطر من باهات تموم نکرد...باور کن!
کیوان – اسم شیدا رو به زبون نیار!
- من که اسمشو نیوردم!...
دیگه اجازه نداد حرفی بزنم و به طرفم حمله کرد.انقدر سریع حرکت کرد که نتونستم جاخالی بودم اما در لحظه آخر تونستم تیزی ِ چاقو رو با دستم بگیرم...خدا بهم رحم کرد چون اگه نمی گرفتمش تا بیخ می رفت تو شکمم!
کیوان وحشیانه چاقو رو فشار می داد، منم از ترس جونم مجبور بودم با دست هِی محکم تر بگیرمش و اجازه ندم بهم ضربه بزنه...هر چی محکم تر فشار می داد، بیشتر توی دستم فرو می رفت.نمی دونستم چجوری باید خلاص بشم.کیوان هیچ رقمه کوتاه نمیومد.دیگه طاقتم تاب شد و شروع کردم به صدا زدن ِ مسعود.کم کم دستم داشت شُل میشد که مسعود وارد اتاق شد و گفت : داری چه غلطی می کنی!
کیوان توجهی نکرد.مسعود فورا جلو اومد و کیوانو محکم عقب کشید.بلاخره چاقو از دست ِ من جدا شد اما به قدری درد می کرد که روی زمین افتادم و دستمو با آه و ناله توی ب*غ*لم گرفتم.مسعود هم که این وضعیت ِ منو دید بدتر گُر گرفت ، دست کیوانو کشید و محکم به دیوار کوبیدش.با اینکه درد داشتم ولی حسابی دلم خنک شد.اما مسعود کوتاه نیومد و در یک حرکت عجیب و خشن، کیوانو پرت کرد توی پنجره! شیشه شکست و کیوان پرت شد تو حیاط...!
با دیدن اون صحنه کلا دردمو فراموش کردم! فقط با حیرت داشتم نگاه می کردم.جالبه که مسعود باز هم کوتاه نیومد و رفت بیرون، سر وقت ِ کیوان.منم از هول ِ اینکه نزنه اون نفله رو بکشه با هر ضرب و زوری که بود از جام بلند شم و خودمو به مسعود رسوندم.
مسعود با مشت افتاده بود به جون ِ کیوان.من هم با دستای خونی سعی می کردم جلوشو بگیرم و از کیوان جداش کنم که یهو بقیه سر رسیدن و جلوی مسعود رو گرفتن.عمه مریم اولش یه کم جیغ و ویغ کرد ولی وقتی اعصاب ِ داغون ِ مسعود و دست ِ خونی ِ منو دید دیگه چیزی نگفت.
تو راه برگشت خونه بودیم، مسعود پشت فرمون نشسته بود، منم داشتم باندپیچی ِ دستمو شُل می کردم.لامصب این عمو محمد انقدر محکم بسته بودش که خونم داشت از جریان میفتاد! جلوی تی شرتم هم حسابی خونی شده بود، بابای کیوان بهم گفت بیا تی شرت کیوانو بهت بدم، ولی من قبول نکردم...حتی اگه بهم پالون هم می داد ممکن بود قبول کنم اما پیراهن کیوان عمرا ! هر چند این دو تا فرق چندانی با هم ندارن.
می خواستم با مسعود در مورد کیوان حرف بزنم ولی می ترسیدم...یه جورایی خیلی عصبی به نظر می رسید.می ترسیدم یه چیزی بگم و حالمو بگیره.
- لباست هم خونی شد...
مسعود – اشکال نداره.
- با آب ِ سرد بشوریش تمیز میشه.
مسعود – خودم می دونم.
- میگم...ام....الان عصبانیتت فروکش کرده؟ می خوام یه چیزی بگم.
نگاه چپی بهم انداخت و گفت : تو از من می ترسی؟
romangram.com | @romangram_com