#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_192


- نمی دونم...نوزده- بیست...دیگه نهایت بیست و یک.

مسعود – من سی و یک سالمه.

خیلی سعی می کردم نخندم... مسعود هم اعصاب نداشت،ممکن بود بزنه دهنمو پُر ِ خون کنه.

گفتم : حالا این چیزا که زیاد مهم نیست...

مسعود – دری وری نگو...این کاملا مشخصه که بچه ست.همون بار اول که دیدمش احساس کردم نسبت به کیوان سنش پایینه، چه برسه به من! بعدم تا همین دو دقیقه پیش، اون برای من مثل نسترن و نسرین بود!...نه نه...اصلا همچین چیزی شدنی نیست، چون من نمی تونم ذهنیت مو نسبت بهش عوض کنم.

- باشه...ولی بهتره اینو خودت بهش بگی.

همین لحظه عمه مریم اومد و برای شام صدامون کرد.حتی اون هم توی همون نگاه اول فهمید که مسعود اعصاب نداره، به من اشاره کرد که چی شده...منم با ایما و اشاره بهش فهموندم هیچی...! اگه می فهمید اونم شاخ میشد.

از شانس ِ بد ِ من بیچاره، سر سفره وضع طوری شد که مسعود و شیدا کنار هم قرار گرفتن.مسعود هم از همون اول به من گفت بیا جامونو با هم عوض کنیم و من دقیقا بین شون قرار گرفتم.هیچ وقت توی عمرم انقدر معذب نشده بودم! خدا می دونه چقدر توی دلم کیوانو لعن و نفرین کردم...آخه دلم نمیومد مسعودو نفرین کنم، دختره هم که تقصیری نداشت...این شد که روی کیوان عقده گشایی کردم.

بعد از شام بلاخره وقت ِ اون رسید که زمان عقد و عروسی رو مشخص کنن و پدر کیوان شروع کرد به صحبت.می دونستم الان شیدا قضیه رو به همه میگه و طبیعتا حال همه از جمله کیوان گرفته میشه...حوصله ی دیدن این صحنه ها رو نداشتم برای همین قبل از اینکه بحث به اونجا کشیده بشه، رفتم توی یکی از اتاق ها تا سیگار بکشم.

چند دقیقه توی اتاق موندم...نمی تونستم سیگار بکشم، انگار بی اعصابی ِ مسعود روی منم تاثیر گذاشته بود.از بیرون صدای همهمه ی جمع رو شنیدم...انگار خانواده ی صفایی داشتن می رفتن و بعد خونه ساکت شد...حدس زدم همه برای بدرقه شون رفته باشن توی حیاط.

حس می کردم سرگیجه گرفتم.هوای اتاق بدجوری گرفته بود.بلند شدم تا پنجره رو باز کنم که برای یه لحظه چشمم سیاهی رفت...خدایا، حالا این وسط من تومور مغزی نگرفته باشم خوبه!

پرده رو کنار زدم و پنجره رو باز کردم.همین که هوای تازه بهم خورد حالم کمی بهتر شد.حس می کردم بهتر می تونم نفس بکشم.از توی باغ بوی نم ِ بارون میومد.هوا سرد بود اما برام اهمیتی نداشت.

همونجا، پشت ِ پنجره وایساده بودم و به باغ نگاه می کردم.اونجا پر از دار و درخت بود و باد باعث حرکت شون میشد.نگاهم به رو به روم بود که یه لحظه تصویر ِ صورت یه نفر رو بین ِ درختا دیدم.فکر کردم خیالاتی شدم...با دقت به اونجا خیره شدم اما چیزی نبود...چند لحظه بعد، کنی اونطرف تر دیدم که یه نفر داره از بین درختا راه میره.به ذهنم رسید که شاید اون پسره باشه اما طولی نکشید که اون شخص از جلوی چشمم ناپدید شد.

حدس زدم شاید یکی از همسایه ها بوده باشه...شاید هم خیالاتی شدم چون حرکت درختا زیاد بود.نمی تونستم درست تشخیص بدم...ولی به احتمال زیاد توهم زده بودم!

از پشت سرم صدای باز شدن ِ در اتاق رو شنیدم.فکر کردم مسعودِ که اومده برای رفتن خبرم کنه.همین که برگشتم دیدم کیوان با چشمایی که از عصبانیت قرمز شده بودن، در حالی که یه چاقوی آشپزخونه دستشه جلوی در وایساده.درو آروم بست و کمی جلو اومد.

کیوان – تو زندگی ِ منو خراب کردی...

سعی کردم با خونسردی باهاش حرف بزنم.


romangram.com | @romangram_com