#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_191
مسعود – خب ، چیه؟ بگو...
- چیزه...الان که توی حیاط بودیم، این نامزد کیوان اومد پیشم.
مسعود – خودم دیدم،خب؟
- گفت که می خواد نامزدی شو با کیوان به هم بزنه.قراره امشب به همه بگه.
مسعود – جدی؟ بهترین تصمیم زندگی شو گرفته.بهش تبریک می گفتی... .فقط کاش زودتر می گفت که ماها امشب نمی اومدیم اینجا علاف شیم... .حالا چرا اومده اینو به تو گفته؟!!
- همین دیگه...نکته ش همین جاست.می دونی، داشت واسه من توضیح می داد که چرا پشیمون شده.
مسعود – این که دیگه نیازی به توضیح نداره! به خاطر اخلاق گند و شخصیت مزخرف کیوان منصرف شده...کاملا بدیهی ِ!
- آره خب...این یکی از دلایلش بود.اما یه دلیل مهمتر هم داشت که فکر کنم تو حتما باید بدونی.
مسعود – چی؟
نگاهی به دور و برم انداختم تا مطمئن بشم کسی حواسش به ما نیست، بعد آروم در ِ گوش مسعود گفتم : مثه اینکه این دختره به تو متمایل شده.
مسعود چند ثانیه مکث کرد، بعد لبخندی زد و گفت : شوخی می کنی!
- نه بابا، شوخی کجا بود...
طولی نکشید که اون لبخند از بین رفت و جای خودشو به نگرانی داد...
مسعود – بهراد...این خیلی بده! یعنی به خاطر من ازدواج کیوان به هم خورد؟!...
- نه...ببین، دختره به من فهموند که در هر صورت می خواسته با کیوان تموم کنه.ولی خب، دوست داشت که تو این موضوع رو بدونی و حتی الامکان یه جواب هم بهش بدی.دیگه بقیه ش با خودت... .
مسعود دیگه چیزی نگفت...منم چیزی نداشتم که بگم.هر دو، دو سه دقیقه سکوت کردیم.مشخص بود که حسابی به هم ریخته.عمیقا تو فکر بود...
پرسیدم : حالا می خوای چه جوابی بهش بدی؟
مسعود – تو می دونی این دختره چند سالشه؟
romangram.com | @romangram_com