#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_190
از جاش بلند شد و گفت : ببخشید وقتتونو گرفتم.
- خواهش می کنم...
شیدا – من دیگه میرم داخل، شما هم چند دقیقه دیگه بیاین...شام تا اون موقع حاضره.
سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم و اون هم رفت.وقتی که رفت کلی با خودم خندیدم...اگه مسعود بفهمه حتما خیلی جا می خوره.
فکر ِ اینکه شیدا عاشق مسعود شده منو به خنده می نداخت! تا یاد ِ این موضوع میفتادم ناخودآگاه نیشخند می زدم.از روی تاب بلند شدم تا برگردم توی خونه که متوجه شدم کیوان داره از پشت پنجره منو دید می زنه.تا فهمید من دیدمش از پشت پنجره کنار رفت.می دونستم بزودی ضد حال ِ بدی می خوره و با اینکه ازش بدم میومد، یه جورایی دلم براش می سوخت...کلا من دلم برای آدم های بی شعور می سوزه، چون بدبخت ها خودشون نمی فهمن بی شعورن!
وقتی رفتم داخل همه ی خانوما توی آشپزخونه بودن...نگاهی به پذیرایی انداختم و دیدم مسعود تنهاست و از بقیه هم خبری نیست.رفتم و پیشش نشستم...
- کجا رفتن اینا؟!
مسعود با بی حوصلگی گفت : ولشون کن بابا، روانی ان همشون.
- چرا؟ مگه چی شده ؟!
مسعود – هیچی بابا، رفتن شطرنج بازی کنن!
- چه خوشحال! ولی من الان کیوانو پشت پنجره دیدم...
مسعود – آره اون اومد یه نگاهی انداخت و رفت.
حالا که تنها بودیم، فرصت خوبی بود تا قضیه رو به مسعود بگم.ولی یه کم شک داشتم...نمی دونستم درسته که همون لحظه بهش بگم یا نه! اما در هر صورت که باید می گفتم، دیگه چه فرقی داشت.یه لحظه به ذهنم رسید که کلا بی خیال بشم و چیزی به مسعود نگم اما باز هم نمیشد...دختره روی قول ِ من حساب کرده بود.نمی تونستم بزنم زیرش.
چون نمی خواستم کسی صدامونو بشنوه کمی به مسعود نزدیک تر شدم، جوری که تقریبا دیگه به هم چسبیده بودیم.مسعود هم نگاه ِ بی اعصابی بهم انداخت و گفت : بهراد، بیا تو ب*غ*ل ِ من بشین!
خندیدم و آروم گفتم : می خوام یه چیزی بهت بگم، نمی خوام کسی صدامو بشنوه.
مسعود – اگه در مورد جن و این چیزاست از همین الان خودتو واسه کتک آماده کن!
- نه ، در مورد این چیزا نیست...
romangram.com | @romangram_com