#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_189
شیدا – بله می دونم، پسر ِ بدی نیست.اما یه اخلاق های بدی داره که من نمی تونم باهاشون کنار بیام.اوایل که با هم آشنا شده بودیم اصلا از این اخلاق هاش خبر نداشتم و خدا رو هم شکر می کنم که نامزدی مون تا الان رسمی نشده، وگرنه سر ِ یک ماه کارمون به طلاق می کشید!
- بله ، قبول دارم...این تک فرزند بودن ِ کیوان باعث شده بیش از حد بی ادب بار بیاد ولی خب محاسنی هم داره.
شیدا – قطعا حسن هایی هم داره اما من فکر می کنم اخلاق های بدش بیشترن! حالا من کاری ندارم که تو روی پدر و مادرش وایمیسه و همش حرفای زشت می زنه...یه سری از اخلاق هاش که م*س*تقیما به من مربوط میشن رو به هیچ وجه نمی تونم تحمل کنم.مثلا توی این چند وقت که با هم رفت و آمد داشتیم، من اگه با پسر عمو و پسر داییم یا هر کدوم از پسرای فامیل سلام و علیک ِ معمولی می کردم بهم خُرده می گرفت و باهام اوقات تلخی می کرد.من اصلا نمی تونم با این جور آدما که سر هر موضوع ِ الکی غیرتی میشن کنار بیام! آخه من چطور می تونم با مردی زندگی کنم که مدام باید مواظب باشم توی جمع حرف ِ بی ربطی نزنه و باعث خجالتم بشه؟
- بله...من کاملا بهتون حق میدم.به هر حال این زندگی ِ شماست و هر تصمیمی هم که براش بگیرید محترمه.
شیدا – من توی این یه هفته همش دنبال فرصت بودم تا شما رو ببینم و یه موضوع مهم رو بهتون بگم...می دونید...
حرفشو قطع کرد.بهش نگاهی انداختم...سرش پایین بود و از خجالت سرخ شده بود.مونده بودم چی می خواد بگه که این همه خجالت می کشه! یهو یه جرقه تو ذهنم زده شد...با خودم گفتم نکنه باز هم قضیه ی میترا تکرار بشه! اصلا دوست نداشتم همچین اتفاقی بیفته...چون این دفعه حتما به دست ِ یه نفر کشته میشم!
دیگه نمی تونستم لب به سیگار بزنم...سیگاره کوفتم شد.فقط منتظر بودم زودتر حرفشو بزنه و بره.
شیدا – من احساس می کنم شما بهترین کسی هستید که می تونم این موضوع رو باهاش درمیون بذارم...یک هفته ست که در به در دنبال یه فرصتم تا شما رو ببینم و اینو بهتون بگم.مدتی میشه که من ...به آقا مسعود علاقه مند شدم...
به اینجای حرفش که رسید دیگه ادامه نداد.تا این جمله شنیدم نفس راحتی کشیدم و بی اختیار لبخندی زدم.البته خیلی خودمو کنترل کردم که به افکار چند ثانیه قبل ِ خودم نخندم!
- صرفا به خاطر مسعود می خواید با کیوان به هم بزنید یا...؟
شیدا – نه نه، به هیچ وجه...تمام دلیلش این نیست.من همچنان سر ِ حرفم هستم،نمی تونم اخلاق های کیوان رو تحمل کنم ولی خب با وجود آقا مسعود نمی تونم به کس دیگه ای هم فکر کنم.توی این چند وقت هر چی سعی کردم مثل کیوان ایشونو "دایی" صدا کنم نتونستم...چجوری بگم...نمی تونم اون حس ِ خاص رو نسبت بهشون سرکوب کنم.
- بله، متوجهم...حالا چه کاری از دست ِ من برمیاد؟
شیدا – من شک ندارم که شما و ایشون خیلی صمیمی هستین...برای همین بهتر دیدم این موضوع رو به شما بگم تا شما هم یه جورایی....
- به مسعود بگم.
شیدا – بله، دقیقا.فقط تو رو خدا یه جوری نگید که فکر بدی در مورد من بکنن.
- این چه حرفیه...مسعود خیلی پسر با شعوریه.اصلا این جور آدمی نیست.ولی چشم...من جوری میگم که فکر خاصی نکنه.
شیدا – خیالم راحت باشه؟
- بله، حتما.
romangram.com | @romangram_com