#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_188
دیگه داشتم برای فراری دادنش از هر ترفندی استفاده می کردم اما بی فایده بود.
شیدا – یه سوال ازتون بپرسم؟
- بله، بفرمایید...
شیدا – شما چرا همیشه لباس های تیره می پوشید؟!
- ام...والا...چی بگم، من رنگ های روشن رو امتحان کردم، بهم نمیاد.مخصوصا قرمز و نارنجی... .قیافه م با لباس های اون رنگی خیلی مسخره میشه.
شیدا – حدس می زدم دلیل خاصی داشته باشه...ولی به نظرم رنگ های روشن رو هم امتحان کنید.با لباس های تیره، غمگین به نظر می رسید.آدم همش فکر می کنه از یه چیزی ناراحتین.
- جدی؟
شیدا – بله...البته این نوع لباس پوشیدنتون برای من جالبه.من همش فکر می کنم شما آدم مرموزی هستین...( خندید و ادامه داد)...من آدمای تیره و مرموز رو دوست دارم، اینکه سر از کارشون دربیارم برام جالبه.
- چه جالب...
شیدا – راستشو بخواین من اومدم اینجا یه چیزِ مهمی رو بهتون بگم...
- بفرمایید...در خدمتم.
در حالی که دستاشو به هم می مالید، با لحنی خجالت زده گفت : نمی دونم چجوری بگم...خیلی هم دنبال یه فرصت بودم شما رو ببینم...حالا الان که باید بگم نمی تونم!
به شوخی گفتم: می خواید من رومو کنم اونور؟
خندید و گفت : نه...الان میگم... .حتما می دونید که امشب پدر و مادرم اومدن اینجا تا قرار عقد و عروسی رو بذارن...ولی یه مشکلی هست.
- چی؟
شیدا – من دیگه نمی تونم با کیوان ادامه بدم، امشب می خوام اینو به همه بگم.
- آخه چرا؟ کیوان اونقدرها هم بد نیست...هر از گاهی من و مسعود باهاش شوخی می کنیم ولی...
romangram.com | @romangram_com