#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_187

مسعود – نه برو...

از جام بلند شدم تا برم توی حیاط که زن عمو گفت : کجا بهراد جان؟ چند دقیقه دیگه می خوایم شام بخوریم.

- میرم توی حیاط یه هوایی بخورم...

رفتم توی حیاط و روی اون تاب ِ دو نفره نشستم.هوا سرد بود اما من ترجیح می دادم توی اون هوای سرد بمونم تا اینکه شاهد گذاشتن ِ تاریخ برای بدبختی یه نفر باشم.واقعا خاک بر سر اون پدر و مادر که اجازه میدن دخترشون، زن ِ کیوان بشه.یه جورایی دوست داشتم دختره رو منصرف کنم اما باز هم حس می کردم بی فایده ست...وقتی خودش راضی ِ دیگه این کارا معنی نمیده.

یه سیگار روشن کردم و فورا فکرم رفت سمتِ سکه ها.دلم می خواست یه ماشین بگیرم ولی مطمئن نبودم پول ِ یه ماشینو واسم دربیاره.اول باید می فروختمشون...تازه به مسعود هم بدهکار بودم...از بس به روی خودش نیورده که منم فراموش کردم.

ده دقیقه ای میشد که اونجا نشسته بودم و سیگار می کشیدم.چند لحظه بعد دیدم در ِ ساختمون باز شد و نامزد ِ کیوان اومد بیرون.یه کم دور و برش رو نگاه کرد و تا چشمش به من افتاد اومد طرفم.هنوز نیومده من معذب شده بودم.حدس زدم می خواد برای شام صدام کنه...جلو اومد و در حالی که لبخند می زد گفت : ببخشید، می تونم بشینم؟

- بله، حتما...بفرمائید.

خوشبختانه تاب به اندازه ای بزرگ بود که بین مون قدری فاصله باشه.البته اون بنده ی خدا هم خیلی جمع و جور نشسته بود...

- راستی چی شد؟

شیدا – چی؟!!

- تاریخ ِ عقد و عروسی...مشخص شد؟

شیدا – آهان...نه، گفتن بعد از شام.

هر دو سکوت کردیم.با اینکه هوا سرد بود، کم کم داشت حسابی گرمم میشد.مطمئن بودم یه کاری داره که پا نمیشه بره.

پاکت سیگارمو دست گرفتم و یه نخ از توش بیرون اوردم.

- ناراحت نمیشین اگه من سیگار بکشم؟...

شیدا – نه، راحت باشین...

- شما سردتون نشه اینجا؟! آخه هوا خیلی سرد شده...

شیدا – نه ، خوبه...

romangram.com | @romangram_com