#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_186


مسعود – فکر نمی کنم.البته دعوت بودن ولی مثه اینکه بابات کار داشت، گفت نمی تونه بیاد.

بیست دقیقه ای گذشت و بلاخره رسیدیم.در حیاط باز بود، ما هم بدون اینکه زنگ بزنیم وارد شدیم.

- ماشینو نمیاری داخل؟

مسعود – نه دیگه، ما که دو سه ساعت بیشتر اینجا نیستیم...بذار بیرون باشه.

- هر جور میلته.

کیوان توی حیاط، روی تاب نشسته بود و حسابی هم تو فکر بود.وقتی ما رو دید از جاش بلند شد و جلو اومد.نه من به اون سلام کردم، نه اون به من...فقط به مسعود سلام کرد و گفت : ظهر منتظرت بودیم، فکر کردیم نمیای!

مسعود – خب...حالا که اومدم.

من واقعا کشته مرده ی این صراحت کلام مسعودم! با این حرف کیوان هم دیگه چیزی نگفت.توی اون چند ثانیه ای که کیوان کنارمون بود بوی گند ِ ادکلنش داشت منو خفه می کرد.عین ِ عقده ای ها کلی ادکلن زده بود.بوش هم شیرین بود ، قشنگ می رفت رو اعصاب آدم.وقتی وارد خونه شدیم گورشو از کنار ما گم کرد تونستم یه نفس راحتی بکشم... .

با همه سلام و علیک کردیم و نشستیم...مثل همیشه من کنار مسعود بودم.هنوز یه لحظه هم از نشستن مون نگذشته بود که زن عمو گفت : ماشاالله کیوان روز به روز پر جذبه تر و مردونه تر میشه.

این حرفش برای من بیشتر شبیه به شوخی بود.سعی کردم نخندم ولی مسعود بی رودربایستی خندید و گفت : آدم چه حرفایی که نمی شنوه...

با این حرف مسعود، نامزد کیوان هم نیشخندی زد.احساس می کردم اون هم مثل من داره جلوی خنده شو می گیره.

عمه مریم – مسعود جان یه امشبو به کیوان ِ من پیله نکن.

مسعود – ای بابا...این چه حرفیه؟ من خیلی وقته با کیوان ِ شما کاری ندارم.

با توجه به اخلاق مزخرف کیوان، توقع داشتم یه جوابی به مسعود بده اما مشخص بود خیلی خوشحاله و حوصله ی کل کل نداره.

همین لحظه بابای کیوان گفت : خب، بهتره بریم سراغ مشخص کردن تاریخ ِ عقد و عروسی.

آقای صفایی – بله، منم موافقم.

دوست نداشتم توی این بحث ها شرکت کنم و آروم به مسعود گفتم : اشکالی نداره من برم توی حیاط سیگار بکشم؟


romangram.com | @romangram_com