#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_185

مسعود – می خواستم صبح بیام ولی یه کاری پیش اومد، نتونستم.اتفاقا اونا هم از صبح منتظرمونن.

- خب به من یه زنگ می زدی حداقل برم چند جا دنبال کار...

مسعود – بهراد غُر نزن، حوصله ندارم.اصن تو چرا به من زنگ نزدی؟

- بی خیال...همینجور ادامه بدیم من یه چیزی هم بدهکار میشم!

با اینکه یه روز رو برای پیدا کردن کار از دست داده بودم اما زیاد هم برام اهمیتی نداشت.هنوز تو کف ِ اون سکه ها بودم...فقط می خواستم زودتر آبشون کنم تا یه پولی دستمو بگیره.

- مسعود، الان طلا گرمی چنده؟!

مسعود – چطو؟! می خوای بزنی تو کار ِ طلا؟

- نه...

مسعود – می خوای زن بگیری؟

- نه بابا، چه ربطی داره!

مسعود – پس مرض داری می پرسی؟

- اصن فراموشش کن!

مسعود – امروز حالت خوب نیست ها!

- اتفاقا امروز عالی ام.

مسعود – والا اینجور که به نظر نمی رسه...!

- راستی این مهمونی به چه مناسبته؟

مسعود – اونجور که من فهمیدم قراره شب خانواده ی نامزد کیوان هم بیان و قرار عقد و عروسی رو بذارن.

- جدی؟ من فکر کردم قبلا مشخص کردن...بابا و مامان ِ من نیستن؟

romangram.com | @romangram_com