#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_184
- تو از کجا می دونی؟!!
مسعود – الان زنگ زدم سورن بهم گفت.
- آره خب اخراج شدم...ولی می خوام برم دنبال کار بگردم.
مسعود – بهراد، چرت و پرت نگو حوصله ندارم.قبول کن دیگه...من اونجا تنهایی حوصله م سر میره.از یه طرف محمد هم سفارش کرده حتما برم.
- عجب گیری کردم ها! باشه...روش فکر می کنم.
مسعود – پس من فردا میام دنبالت.
- گفتم روش فکر می کنم!
مسعود – خدافظ.
من نمی دونم این عمو محمد بیکاره که هر روز واسه ما از این بساط ها می چینه! اون دوستش چقد خره که یکسره کلید ویلاشو میده به اینا!
با اینکه حوصله ی فامیلو نداشتم ولی تصمیم گرفتم این یه بار هم به خاطر مسعود برم...اما دفعه ی بعد دیگه از این خبرا نیست!
برای اینکه وقت بگذره بلند شدم و یه کم خونه رو مرتب کردم.بعد هم رفتم توی آشپزخونه و یه چیزی واسه شام ردیف کردم...فقط دوست داشتم شب بشه و زودتر بگیرم بخوابم.
ساعت ده و نیم بود که احساس کردم خوابم میاد...مثل همیشه رختخوابم رو توی پذیرایی انداختم و دراز کشیدم.کاش از مسعود پرسیده بودم کِی میاد دنبالم...می خواستم بهش زنگ بزنم و ازش بپرسم که بی خیال شدم.به هر حال هر وقت بخواد بیاد زنگ می زنه دیگه! چند دقیقه بیشتر طول نکشید که خوابم برد.
صبح با صدای اعصاب خرد کن ِ گنجشک ها از خواب بیدار شدم...انگار کل ِ گنجشک های قائمشهر ریخته بودن تو حیاط خونه ی من! نشستم و به ساعت دیواری نگاهی انداختم...ساعت ده بود.بلند شدم تا برم دستشویی که یاد ِ پوست پیازها افتادم.با بی حوصلگی رفتم و اون قسمت ِ فرش رو کنار زدم.
از چیزی که میدیدم حسابی هیجان زده شده بودم...فک کنم یکی از قشنگ ترین صحنه های زندگیمو می دیدم! دیگه از پوست پیازها خبری نبود و به جاش چند تا سکه ی طلا زیر فرش گذاشته بودن.سکه ها رو برداشتم و درحالی که نیشم تا بناگوش باز بود، بلافاصله شروع کردم به شمردن شون.توی اون چند ثانیه هزار تا نقشه براشون کشیدم.
مطمئنم این بهترین هدیه ای بود که توی عمرم گرفتم.
ساعت نزدیک ِ هفت بعد از ظهر بود که مسعود اومد دنبالم.یه کم طول کشید تا حاضر شم...مسعود هم دم ِ در منتظرم موند و داخل نیومد.
بعد چند دقیقه آماده شدم و از خونه بیرون اومدم.همین که سوار ماشین شدم گفتم : همچین به من گفتی نرو سر ِ کار، فکر کردم ساعت شش ِ صبح میای دنبالم!
romangram.com | @romangram_com