#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_183
هاموس – حتما...
از جاش بلند شد و گفت : من دیگه باید برم.
- ممنون که اومدی...
هاموس – سعی کن همیشه یه چاقویی چیزی همراهت باشه که اگه اون پسره رو دیدی گیرش بندازی.
- باشه...سعی می کنم حواسمو جمع کنم.
همین لحظه صدای زنگ تلفن بلند شد.چون می خواستم تا دم در با هاموس برم اهمیتی ندادم که گفت : جواب بده، مسعود پشت خطه.من خودم میرم،خدافظ.
- خدافظ...
سریع پوست پیازها رو زیر فرش گذاشتم و تلفن رو جواب دادم.
- الو؟
مسعود – الو، سلام...چطوری؟
- بد نیستم.تو خوبی؟
مسعود – آره...کسی پیشِ ته؟!
- نه، چطور؟
مسعود – همینجوری...یه لحظه فکر کردم کسی اونجاست.محمد ازم خواسته برای فردا باهاشون برم روستا...ویلای دوستش.
- خب به سلامتی.
مسعود - من هم گفتم اگه بهراد نیاد منم نمیام.
- نه قربونت، من فردا باید برم سر ِ کار...وسط ِ هفته هم هست، هیچ رقمه نمی تونم بپیچونم.
مسعود – چرند نگو، تو که اخراج شدی!
romangram.com | @romangram_com