#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_182


- منم باید بیام؟!

هاموس – نه، این قضیه م*س*تقیما بین ِ ما و اوناست.ما تو رو انتخاب کردیم و اونا با این قضیه مشکل دارن.

- پس من متهم ِ ردیف آخرم...خوبه، جای شکرش باقیه.

هاموس – تو متهم نیستی، شاکی ای.

- حتما تو هم وکیلمی...

هاموس – دقیقا...بهراد، یادته بهت گفتم اگه این کارو ول کنی به ضررته؟

- آره یادمه.همین چند روز پیش بود.

هاموس – می دونی، توی این چن وقتی که به مردم کمک می کردی ما هواتو داشتیم.می دیدیم که باهاشون خوب تا می کنی، ازشون پول زیادی نمی گیری...در کل حسن نیتتو نشون دادی.خیلی از مردم اینجوری نیستن...مثلا همین دوستت مجید.چند برابر تو از مراجع هاش پول می گیره.به خاطر همین حسن ِ نیت ات من و دوستام تصمیم گرفتیم بهت یه هدیه بدیم.

- جدی؟ خیلی عالیه! واقعا ممنون...حالا چی هست این هدیه؟

هاموس در اون کیسه ی پارچه ای رو باز کرد و گفت : دستاتو بیار جلو.

دستامو جلوش گرفتم، اون هم کیسه رو روی دستم وارونه کرد و کلی پوست پیاز ریخت کف ِ دستم.با دیدن پوست پیازها کلی جا خوردم و گفتم : مرسی...ببخشید اینو میگم ولی اینا به دردی هم می خورن؟!!

هاموس فورا دستاشو جلو اورد و گفت : اگه فکر می کنی به دردت نمی خورن پسشون بده!

- نه نه...پشیمون شدم.

هاموس – پس به دردت می خورن!...اینا رو بذار زیر فرش، تا فردا صبح هم بهشون دست نزن.

- بعدش چی میشه؟!

هاموس – کاری رو که گفتم بکن، بعدش رو هم خودت می بینی.

- باشه...در هر صورت ممنون.از دوستات هم تشکر کن.


romangram.com | @romangram_com