#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_181
هاموس – اومده بودم همینو بگم.
نشست و ادامه داد : نه، از دستم فرار کرد.احتمالا فهمیده بود اگه بگیرمش امونش نمیدم.
- یعنی می خواستی بکشیش؟!
هاموس – نه ! معلومه که نه...چه افکار پلیدی داری! فقط می خواستم ازش حرف بکشم.
- چه می دونم...یه جوری گفتی!...چقدر دنبالش بودی؟
هاموس – چند تا شهر...تا اینکه به ملایر رسیدیم و یهو غیبش زد.
- به نظرت امکانش نیست این پسره با همون دیشبی ها باشه؟!
هاموس – نه اصلا، از این بابت مطمئنم.ولی با هر کی هست باز هم پیداش میشه...من تا اون موقع صبر می کنم.
- راستی یادم رفت ازت بپرسم...ما دیشب کجا بودیم؟!
هاموس – سَرگز.
- کجا؟!!
هاموس – یه شهر ِ توی سیستان و بلوچستان.
- چقدر دور! حالا چرا اونجا؟!
هاموس – خب، اون جن ها اونجا زندگی می کنن.توی اون منطقه جن های موذی زیاد هست.هیچ کس از اهالی اون منطقه جرئت نمی کنه پاشو توی اون روستا بذاره.فک کنم توی این چند سال اخیر شما دو تا اولین آدمایی بودین که از اونجا، جون ِ سالم به در بردین.
- یعنی هر کی وارد اون محل بشه می کُشنش؟!
هاموس – آره به احتمال زیاد...بعضی ها هم از ترس قبض ِ روح میشن.
- پس ما خیلی شانس اوردیم...خدا رو شکر!
هاموس – فردا قراره دادگاهی برگزار بشه...در مورد مشکل تو.
romangram.com | @romangram_com