#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_180


سورن – مگه چی کار کردی؟

- هیچی دیگه...سامان شروع کرد به فحش دادن و دری وری گفتن، منم از کوره رفتم و زدمش.

سورن خندید و گفت : اونوقت مسعود هم اونجا بود؟

- آره...

سورن – عجبیه!

- ناراحت که نشدی؟...

سورن – نه بابا...تا اون باشه دیگه حرف مفت نزنه... راستی گفتی امروز برام میگی دیروز چه اتفاقی افتاد...زودباش بگو ببینم.

- تو هیچی یادت نیست؟

سورن – نه.

- خوش به حالت...باشه میگم.

سورن – قبل اینکه بگی بذار من برم این رنگو به سرم بزنم و بیام...

- باشه برو...

دو دل بودم قضیه رو واسه سورن بگم یا نه.یه کم که با خودم فکر کردم به این نتیجه رسیدم که بهتره براش بگم...به هر حال به خاطر من این همه بلا سرش اومده.حقش بود که بدونه.

حوالی ساعت ششِ بعد از ظهر از خونه ی سورن بیرون اومدم و راهی خونه ی خودم شدم.وقتی رسیدم کسی تو کوچه نبود.خوشبختانه اون دختره رو هم ندیدم.کلید انداختم و در خونه رو باز کردم.وارد حیاط شدم و داشتم درو می بستم که یه نفر از پشت ِ در مانع شد.درو باز کردم دیدم هاموس ِ....این دفعه دیگه مطمئن بودم خودشه چون خیلی ناگهانی ظاهر شد.یه کیسه ی پارچه ای کوچیک هم توی دستش بود.اومد تو و گفت : چه عجب این دفعه نترسیدی!

- سلام...دارم عادت می کنم.

هاموس – خوبه...خوشحال شدم.

در حالی که داشتیم وارد پذیرایی می شدیم پرسیدم : چی شد؟ پسره رو گرفتی؟!


romangram.com | @romangram_com