#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_179

دیدم یه کاسه گرفته دستش و داره یه مایع ِ رنگی ای رو هَم می زنه.فورا فهمیدم اون چیزی که توی کاسه ست رنگ موئه...

- چی به درک؟!

سورن – همین که اخراجمون کرد.چند روز بود می خواستم موهامو رنگ کنم از ترس این یارو نمی تونستم.

- چقد خوب با این قضیه کنار اومدی!

سورن – پس چی...کار که قحط نیست.

- آره، مخصوصا واسه من و تو همینجوری ریخته...

سورن – حالا ببین، سر ِ دو روز من یه کار بهتر گیر میارم.

- خدا کنه...من که از خدامه...سورن؟

سورن – چیه؟

- یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟

سورن – درباره ی موهامه؟

- نه.

سورن – نه، ناراحت نمیشم.

- داداشت خیلی ع*و*ض*یه.

سورن – چرا؟

- دیشب به خاطر نبودن ِ تو داشت کله ی من و مسعودو می کَند، بعد که ما توی بیمارستان پیدات کردیم و بهش خبر دادیم اصلا نیومد ببینه حالت چطوره.فقط گفت "باشه" و گوشی رو قطع کرد.

سورن – اگه میومد بیمارستان باید تعجب می کردی...سامان کلا اخلاقش اینجوریه، منتظر ِ یه مشکلی پیش بیاد و جَو سازی کنه.نباید بهش اهمیت بدی...

- منم نمی خواستم بهش اهمیت بدم ولی یهو از کوره در رفتم...

romangram.com | @romangram_com