#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_178


مسعود – آره آره...حتما هم که داری راست میگی!

- مسعود؟

مسعود – چیه؟

- باید بریم بیمارستان های اطرافو بگردیم، سورن اونجاست.

مسعود – اینا به همه ی بیمارستانا زنگ زدن، اونجا نبود.

- اون موقع نبود، ولی الان هست.

مسعود – یعنی چی! چی داری میگی تو؟ بهراد، نکنه خودت زدی ناکارش کردی؟

- نه بابا، مگه من دیوونه م؟! فقط یه چیزایی هست که نمی تونم بگم.حالا میای بریم یا تنها برم؟

مسعود – باشه بابا، میام.مگه چاره ی دیگه ای هم دارم!...

غرق ِ خواب بودم که یهو با تکون های شدیدی از خواب پریدم.چشمامو باز کردم دیدم سورن یقه ی منو چسبیده و میگه " بهراد، پاشو خواب موندیم...ساعت نه ِ".

بمیرم براش! هنو خبر نداشت که اخراج شدیم.نخواستم فعلا قضیه رو بهش بگم و شوکه ش کنم برای همین گفتم : دیگه الان که دیره، فردا میریم برای معظمی همه چی رو توضیح میدیم.

سورن – پاشو، الان بریم بهتره.اونجوری میشه دو روز غیبت...پدرمونو در میاره!

- ول کن بابا، تو هم حوصله داری؟! با این حالِت کجا می خوای بری؟! بگیر بخواب حالشو ببر.

سورن – مگه حالم چشه؟ نزاییدم که!...باشه، اصن خودم میرم.

بلند شد بره که من دستشو گرفتم و گفتم : بشین بابا، دیروز جفتمونو اخراج کرد...حالا هی من می خوام بهش شوک وارد نکنم نمی ذاره!

سورن نشست و چند ثانیه مات و مبهوت موند.بعد بدون اینکه چیزی بگه بلند شد و از اتاق بیرون رفت.منم دوباره دراز کشیدم تا به خوابم ادامه بدم.هفت هشت دقیقه گذشت اما دیگه خوابم پریده بود...توی رختخواب موندن فایده ای نداشت.بی خیال خواب شدم و اومدم توی پذیرایی، روی مبل جلوی تلویزیون نشستم.

سورن توی آشپزخونه ، سرگرم کاری بود.چون پشتش به من بود نمی تونستم ببینم داره چی کار می کنه.همچنان روی مبل لم داده بودم که سورن اومد و پیشم نشست و فورا گفت : اصلا به درک!


romangram.com | @romangram_com