#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_197

کمی فکر کرد و خیلی جدی گفت : نه، تا قبل از اینکه شما بیاین، کسی غیر از من توی کوچه نبود...ببخشید، من دیگه باید برم.

وقتی داشت می رفت دوباره گفتم : بازم شرمنده.

برام دستی تکون داد و از اونجا رفت.

دیگه ناامید شده بودم...یارو در رفته بود و اونجا موندن فایده ای نداشت.از همونجا راهمو گرفتم و برگشتم خونه.قبل از اینکه وارد خونه بشم با دقت کل ِ کوچه رو از نظر گذروندم.همه جا امن و امان بود...هیچ چیز مشکوکی وجود نداشت.

رفتم داخل و یهو یاد ِ پولِ سکه ها افتادم.از کیفم بیرون اوردمشون و شروع کردم به شمردن.تک تک ِ تراول ها رو چک کردم تا مطمئن بشم تقلبی نیستن...از ذوق پول ها خُل شده بودم.واسه خرید ماشین دلم غنج می رفت!

هر لحظه یه نفشه ی جدید برای خرج کردنشون به ذهنم می رسید و تمام حواسم به این موضوع بود که از اتاق صدای ضعیفی شبیه به تق تق شنیدم.اولش کمی مشکوک شدم اما سعی کردم فراموشش کنم.با بی خیالی روی مبل لم دادم و با خودم گفتم " اگه قرار باشه به تمام این صداها توجه کنم حتما دیوونه میشم".



" پایان جلد دوم "






romangram.com | @romangram_com