#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_176
- باشه، فقط تو همین جا بمون.
از اینکه قرار بود اونجا تنها بمونم حس بدی داشتم.همش هم حس می کردم یکی اون بیرون داره قدم می زنه. تصمیم گرفتم قبل از اینکه دوست ِ هاموس سورن رو ببره و تنها بشم، نگاهی به بیرون بندازم تا مطمئن بشم کسی اونجا نیست.دم در وایسادم و توی کوچه رو نگاه کردم.کسی رو ندیدم.دوباره برگشتم و به اتاق نگاهی انداختم که دیدم کسی غیر از من اونجا نیست.
آرزو می کردم زودتر برگرده و منو از این ناکجاآباد ببره.مدام به بیرون نگاه می کردم و امیدوار بود که لااقل هاموس برگرده.سکوت بدجوری اعصابمو به هم ریخته بود.هیچ کاری هم از دستم برنمیومد.با اینکه سکوت حسابی رو اعصابم بود اما باز هم خدا رو شکر می کردم که صدای عجیب غریبی نمی شنوم وگرنه با اون جَو حتما روانی میشدم.
برای یه لحظه حس عجیبی بهم دست داد.احساس می کردم فضای اتاق سنگین شده و یکی پشت سرمه که یهو تماس دستِ داغی رو روی شونه م حس کردم.فورا به عقب چرخیدم و کم مونده بود داد بزنم که دیدم رفیق ِ هاموسه.با دیدنش خیالم راحت شد و خدا رو شکر کردم که ضایه بازی درنیوردم.
- به همین زودی سورن رو بردی؟!
- البته یه کم طول کشید، تو حاضری؟
- آره.میگم لازم نیست منتظر هاموس بمونیم؟!
- نه ، اون خودش میاد.
- باشه، پس بریم...
به شوخی گفتم : حالا پرواز می کنیم؟
- یه همچین چیزی...می خوای قبلش چشماتو ببندی؟
- برای چی؟
- البته زیاد فرقی نداره، ولی گاهی اوقات تغییر ناگهانی مکان افراد رو شوکه می کنه.
- ام...خب باشه، ترجیح میدم ببندم.
برای اینکه با صحنه ی ناخوشایندی رو به رو نشم چشمامو بستم و منتظر شدم.یک ثانیه بعد صدای جر و بحث مسعود و سامان رو شنیدم.زود چشمامو باز کردم و دیدم توی اتاق خواب خونه ی خودمم و از اون جن هم خبری نیست! از اینکه در عرض یک ثانیه به اونجا منتقل شده بودم حسابی جا خوردم...خوب شد که چشمامو بستم!
رفتم پشت ِ در تا ببینم وضعیت چجوریاست.مسعود و سامان همچنان داشتن با هم جر و بحث می کردن...اون وسط صدای بابام رو هم شنیدم...این دیگه ته ِ بدشانسی بود! اصلا دوست نداشتم با بابام رو به رو بشم، مخصوصا توی همچین وضعی.
مونده بودم جلوشون آفتابی بشم یا نه...کمی که فکر کردم به این نتیجه رسیدم خودمو نشون بدم بهتره.اگه نمی رفتم فکر می کردم من سورن رو زدم و فرستادمش بیمارستان و حالا هم قایم شدم.
romangram.com | @romangram_com