#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_175

- مسعود زدش؟

هاموس – آره...هیچ تعجبی هم نداره.به هر حال ممکنه سامان بعدا هم بخواد تلافی کنه.هواشو داشته باش.

- باشه، حواسم بهش هست.فقط به نظرت اگه سورن رو ببری بیمارستان بد نمیشه؟ مثلا پای پلیس بیاد وسط؟

هاموس – سورن که چیزی از امشب یادش نمیاد...یعنی چیزی ندیده که بخواد یادش بیاد.مگه اینکه بخواد از تو شکایت کنه که در این صورت دیگه کاری از دست من برنمیاد.

- واقعا ممنونم از حمایتت!

هاموس – خواهش می کنم.

چند لحظه بعد به خونه ای که سورن توش بود رسیدیم.یه نفر دیگه همراه سورن توی خونه بود.این یکی مثل هاموس پوست سفیدی داشت با موهای مشکی.تا ما رو دید جلو اومد و با هاموس مشغول حرف زدن شد...داشتن در مورد بردن ِ من و سورن حرف می زدن اما اون لحظه چیز دیگه ای توجه ِ منو جلب کرد.حس کردم صدایی از بیرون ِ خونه شنیدم.کسی داشت اون بیرون راه می رفت.ناخودآگاه به سمت در رفتم تا نگاهی به بیرون بندازم.

هاموس پرسید : کجا میری؟

- انگار یه چیزی شنیدم...

از خونه بیرون اومدم و جلوی در وایسادم.چراغ کوچیکی که توی خونه بود کوچه رو به مقدار کمی روشن کرده بود.هاموس هم اومد و کنار من وایساد که یهو چشممون به پسری که اون سمت کوچه رو به روی ما ایستاده بود افتاد.یه پسر جَوون با موهای بور و پوست سفید که چشم های مشکی ِ درشتی هم داشت.اون پسر نگران به نظر می رسید...با همون حالت نگاه کوتاهی به ما انداخت و خیلی سریع نگرانی ای که توی صورتش بود جای خودش رو به لبخند شیطنت آمیزی داد.بعد اون پسر چیزی رو روی زمین انداخت و با عجله شروع به دویدن کرد. مشخص بود که داره از ما فرار می کنه.هاموس بدون ِ اینکه چیزی بگه ، با سرعت دنبالش دوید.دلم می خواست دنبالشون برم اما می دونستم که هیچ وقت بهشون نمی رسم.

فورا جلو رفتم تا ببینم اون پسر چی رو زمین انداخته که دیدم اون چیز چاقوی خودمه! انگار منو مسخره کرده بود! حالا که همه چیز تموم شده بود و دیگه نیازی به چاقو نداشتم اونو برام اورده بود.

چاقو رو برداشتم و برگشتم توی خونه.هر چی فکر می کردم نمی فهمیدم این پسره کجای داستان ِ! اصلا تکلیفش با خودش هم معلوم نیست.اگه دشمن ِ پس چرا برگشت؟ اگه نیست چرا فرار می کنه؟! ولی حتما یه گیری داره... .

اون کسی که توی خونه پیش سورن بود جلو اومد و گفت : من اول دوستتو می برم، بعد میام دنبال خودت.

من که به شدت از تنها موندن توی اون مکان می ترسیدم گفتم : یعنی من اینجا تنها بمونم؟

- پس اول خودتتو می برم، بعد دوستت.

- نه نه نه، اصلا! اگه سورن اینجا تنها بمونه و اتفاقی براش بیفته، عذاب وجدان منو بیچاره می کنه.

- بلاخره من چی کار کنم؟!

- همون اولی خوبه.شما سورن رو ببر بعد بیا دنبال من.

romangram.com | @romangram_com