#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_174
هاموس – آره.
یهو متوجه شدم کسایی که با هاموس اومده بودن همگی به من خیره شدن.حسابی معذب شده بودم...
آروم گفتم : دوستات یه جوری به من نگاه می کنن!
هاموس که مدام داشت دور و برش رو نگاه می کرد، بی توجه به حرف من زیر لب گفت : احساس می کنم یه کسی اینجاست! یه غریبه...
بعد چند لحظه انگار متوجه حرف ِ من شد و با زبون عربی به همراهاش چیزی گفت.خیلی زود فهمیدم اجازه داده که از اونجا برن.طولی نکشید که جمعیت ِ اطراف مون پراکنده شدن و از پیش ِ ما رفتن.
- شماها همیشه عربی حرف می زنید؟!
هاموس – نه همیشه...می دونی، همه ی جن ها بلاستثنا عربی بلدن.در کل جن ها هر جا که باشن زبون ِ آدمای اطرافشون رو خیلی زود یاد می گیرن و می تونن حرف بزنن.
- آهان، راستی تو گفتی بدون ِ اجازه "دو تا آدمو" دزدیدن.ولی منو نزدیدن...
هاموس – پس تو چجوری اومدی اینجا؟!
- همون پسری که ازش حرف می زدی، اونی که سورن هم دیده بودش، اون اومد سراغم و بهم گفت می تونه منو ببره پیش سورن، من هم قبول کردم باهاش بیام.
هاموس – تو صورتشو دیدی؟!
- نه ولی حس می کنم اون بود.
هاموس – احساس می کنم نیّتش خیر نبوده.
- منم همینطور...ولی نمی دونم هدفش چیه!
هاموس – منم نمی دونم...ولی بزودی گیرش میارم.ببین بهراد، الان ما به هیچ وجه نمی تونیم سورن رو ببریم خونه ی خودش چون پدر و مادرش اونجان.خونه ی تو و مسعود هم که اصلا نمیشه چون فکر می کنن شماها سرش بلا اوردین.من، تو رو می برم خونه ی خودت، یه نفر هم مامور می کنم سورن رو ببره بذاره توی یه بیمارستان.اینجوری حداقل چیزی گردن ِ تو نمیفته.این برادر ِ سورن بدجوری دنبال بهونه ست که از تو و مسعود انتقام بگیره!
- آخه واسه چی؟
هاموس – چون همین چند دقیقه ی پیش دوباره با مسعود دعواش شد و...دیگه خودت حدس بزن چه اتفاقی افتاد.
romangram.com | @romangram_com