#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_173

با ناامیدی منتظر اوردن ِ سورن بودم که دیدم جمعیتِ دور چاه دارن عقب عقب میرن.اون دو نفری هم که منو گرفته بودم کمی عقب رفتن و از چاه فاصله گرفتیم.دیگه پاهام روی زمین بودن.بعد احساس کردم که فشار دستشون هم کم شد و اون دو نفر هم دارن از من فاصله می گیرن.حسابی گیج شده بودم.چرخیدم و به اطرافم نگاه کردم.جمعیت کمی از من دور شده بودن.نمی دونستم دلیل این دور شدنشون چیه تا اینکه متوجهِ حرکت ِ آهسته ی موج ِ سیاهی روی زمین شدم که داشت به سمت من میومد.با دقت بهش نگاه کردم.هر چی نگاه می کردم سر در نمی اوردم اون موج ِ سیاه چیه!

چیزایی داشتن روی زمین می خزیدن و به من نزدیک می شدن.کمی که گذشت فهمیدم اون موج سیاه، تعداد زیادی مار ِ سیاه رنگ هستن که دارن روی زمین می خزن و به من نزدیک میشن.اون مارها انقدر بهم نزدیک شدن که دور و برمو کاملا احاطه کردن اما جالب این بود که مارها تا یه حدی بهم نزدیک شدن و به اندازه ی یه دایره ی کوچیک فاصله شونو باهام حفظ کردن.مارها بینِ من و اون جن های عجیب، حایل شده بودن. جن ها هم دیگه از جاشون تکون نمی خوردن و فقط صدای پچ پچ شون شنیده میشد.

از اطرافم صدای قدم های محکمی به گوش می رسید.مثل این بود که یه ارتش دارن بهمون نزدیک میشن.کم کم جمعیتی که جلوم وایساده بودن کنار رفتن و صدای هاموس رو شنیدم که گفت : برید کنار تا بهراد بیاد پیش ِ ما.

همین لحظه از بین ِ مارها راه ِ کوچیکی باز شد.اون راهو گرفتم و کمی جلو رفتم تا اینکه بلاخره هاموس رو دیدم.دوست داشتم کله شو بکنم، اما حیف که کارم پیشش گیر بود! افراد زیادی پشت سر و اطرافش ایستاده بودن.علی رغم اینکه هوا تاریک بود و تنها منبع ِ نور، مهتاب بود اما چهره هاشون رو راحت می تونستم ببینم...همشون پوست های گندمی و شفافی داشتن.رنگ پوستشون تا حدودی به زرد می زد.همین که به هاموس رسیدم یکی از اون جن های عجیب و غریب که نسبت به بقیه قد بلندتری هم داشت با حالت عصبانی جلو اومد و به زبون عربی چیزی گفت.هاموس هم در حالی که حسابی عصبی به نظر می رسید منو کمی عقب کشید، به زبون عربی جوابی برای اون جن فرستاد.

دقیق نمی دونستم دارن چی به هم میگن اما شنیدم که هاموس اسم امام علی رو اورد.حالتی که هاموس به خودش گرفته بود منو یاد ِ دعوای مسعود و سامان می نداخت...صحبت هاشون زیاد طول نکشید که دیدم اون جن ها به شکل دودهای خاکستری رنگی به هوا رفتن و ناپدید شدن.با محو شدنِ اونا تازه متوجه جمعیت زیادی شدم که پشت شون صف کشیده بودن...احتمالا دلیل رفتن شون هم همین بود.کم کم مارها هم پراکنده شدن و از اونجا رفتن.

دیگه طاقت نیوردم و پرسیدم : قضیه ی مارها چی بود؟

هاموس در حالی که هنوز عصبی بود نگاهی به من انداخت و گفت : اونا با ما بودن دیگه، مشخص نبود؟!

- چرا...ولی برام عجیب بود.همیشه فک می کردم مارها موجودات بدی باشن!

هاموس – نه همشون... .

- حالا چی میشه؟! اینا دوباره برمی گردن؟!

هاموس – فکر نمی کنم...اشتباه شون این بود که توی این زمان اومدن سراغ تو.

- چرا؟

هاموس – چون امروز یکشنبه ست.یکشنبه ها روز جن های شیعه ست.اگه جن های کافر توی این روز مرتکب جنایتی علیه ِ ما بشن، مجازاتشون سنگین تر میشه.تازه اینا بدون ِ اجازه دو تا آدم رو هم دزدیدن...

یهو یاد ِ سورن افتادم و گفتم : راستی سورن چی شد؟!

هاموس – یه نفرو گذاشتم پیشش باشه، می خواستم ببرمش خونه ی تو اما نشد.

- چرا؟

هاموس – مسعود و برادر سورن و یه عده ی دیگه اونجان...خونه ی خودش هم نمیشد چون مادرش اونجا بود.برای همین تصمیم گرفتم فعلا جایی نبرمش وگرنه همه چیز میفته گردن ِ تو.

- الان حالش خوبه؟

romangram.com | @romangram_com