#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_172
خیلی سریع پرید روی دیوار و خودشو به اون سمت ِ دیوار رسوند.با رفتنش دوباره سکوت حاکم شد و حس ترس منم هم برگشت.
چند ثانیه بعد، باد شروع به وزیدن کرد.وزش باد خیلی ناگهانی و غیر طبیعی بود.همین لحظه حس کردم دارم صداهایی غیر از صدای باد می شنوم.صداهایی مثل پچ پچ که دقیقا همراه با باد شروع شده بود.انگار افرادی با باد هم صدا شده بودن.لحظه ای بعد صداها بیشتر شدن اما این بار دیگه فقط صدای پچ پچ نبود.صدای پای چند نفر رو شنیدم... مثل این بود که عده ی زیادی دارن به من نزدیک میشن.
به وضوح می تونستم صدای خرد شدن سنگ ریزه ها زیر پاهاشون رو بشنوم.با شنیدن اون صداها دیگه نتونستم طاقت بیارم و فورا از اونجا دور شدم.هر قدر جلوتر می رفتم باز هم صدای قدم ها رو پشت سرم می شنیدم.طوری بود که حس می کردم اونا هم دارن پا به پای من میان اما اینکه بهم نمی رسیدن عجیب بود!
اونقدر جلو رفتم تا اینکه خودمو توی یه کوچه ی بن بست دیدم.تازه فهمیدم که اون صداها می خواستن منو به اون کوچه بکشونن.صداها هر لحظه نزدیک تر می شدن.بدبختی این بود که راه فراری هم نداشتم! یهو چشمم به پنجره ای افتاد که نور ضعیفی ازش خارج میشد.رفتم سمت اون خونه و با ترس و تردید نگاهی به داخلش انداختم.
با دیدن ِ اون صحنه بی درنگ وارد خونه شدم.صداها منو به طرف سورن کشیده بودن.فوری خودمو به سورن رسوندم و کنارش نشستم.سورن روی زمین افتاده بود و دماغش هم کمی خونی بود.اصلا نمی دونستم باید چه خاکی به سرم بریزم...می خواستم بلندش کنم سرشو روی پام بذارم اما ترسیدم گردنش آسیب دیده باشه و با این حرکت وضعیتش بدتر بشه.آروم با دست به صورتش زدم و صداش کردم تا شاید بیدار بشه.چندین بار صداش زدم اما بی فایده بود.
همش به خودم امیدواری می دادم که الان هاموس می رسه و ما رو از اینجا می بره.یهو متوجه شدم که دیگه نه از باد خبری هست، نه از اون صداها.سرمو بلند کردم و نگاهی به در انداختم که یه آن دیدم یه نفر خیلی سریع سرشو از کنار در دزدید،انگار که داشت قایمکی ما رو تماشا می کرد.اونقدر سریع کنار رفت که نتونستم صورتشو ببینم...فقط می دونستم پشت ِ اون دیوار قایم شده.هر لحظه استرسم بیشتر میشد.چند ثانیه بعد صدای پچ پچ و خنده های ریزی رو شنیدم.صداها فاصله ی زیادی باهام نداشتن.دقیقا از پشت ِ دیوار ِ رو به روم به گوش می رسیدن.
دلم می خواست سورن رو با خودم بردارم و از اونجا ببرم بیرون اما زورم نمی رسید، هر چند این کار فایده ای هم نداشت، اونا هم تعدادشون بیشتر بود هم زورشون!
همچنان سعی کردم سورن رو بیدار کنم.حس می کردم یه عده دارن بهم نزدیک میشن.هر لحظه که می گذشت حضورشون رو بیشتر حس می کردم.همزمان دمای هوا هم داشت پایین میومد.دیگه مطمئن شده بودم که باهام فاصله ی زیادی ندارن.حواسم به سورن بود که کاملا حس کردم یه نفر وارد اتاق شد.صدای قدم هاشو شنیدم.سرمو بلند کردم و دیدم دو نفر جلوی در وایسادن.هر دو قدی بلند و موهای بلند و ژولیده ای داشتن.لباس هاشون سر تا پا مشکی بود، با دندون های نیش بلند و چشم های درشت و از حدقه بیرون زده.با دیدن ِ اون دو نفر تا مرز سکته رفتم.یه بسم الله گفتم اما اونا همونجوری جلوی در وایساده بودن و به ما نگاه می کردن.آرزوم این بود که جای سورن بودم و اون صحنه رو نمی دیدم...الان می فهمم خدا چقد سورنو دوس داره!
ثانیه ای نگذشته بود که دیدم اون دو نفر دارن به طرف من میان.جوری به سمت ِ من میومدن که انگار دارن روی زمین سُر می خورن.به خاطر بلندی لباس هاشون نمی تونستم پاهاشونو ببینم.بلاخره به من رسیدن و هر کدوم یکی از دستامو گرفتن و از زمین بلندم کردن.دستامو به قدری محکم گرفتن که ذره ای هم نتونستم برای فرار تقلا کنم و زود تسلیم شدم.
داشتیم از اتاق خارج می شدیم و با اینکه گیر افتاده بودم اما خیالم راحت بود که اونا نسبت به سورن بی توجه بودن...جای شکرش باقی بود.توی اون چند ثانیه برای اون دو نفر کلی خواهش و تمنا و التماس کردم اما بی فایده بود.انگار طبیعت شون جوری بود که خواهش و التماس رو درک نمی کردن!...شاید هم اصلا صدای منو نمی شنیدن چون هیچ عکس العملی نشون نمی دادن.
کمی جلوتر از ما صدای همهمه ای به گوش می رسید.مشخص بود که یه عده ی زیادی دارن با هم حرف می زنن.از اون فاصله می تونستم اون مردم رو به شکل سایه هایی محو ببینم.هیچ چراغ یا نوری معلوم نبود.طولی نکشید که خودم رو بین عده ی زیادی از اون جن ها دیدم. بیشترشون به شکل همون دو نفر بودن.
شک نداشتم کارم تمومه...از هاموس هم که خبری نبود.دیگه کم کم از فرط ترس داشتم غش می کردم.قلبم هم دیگه تند نمی تپید...خیلی آهسته تر از حالت عادی میزد.صدای خنده هاشون از دور و نزدیک شنیده میشد.بعضی وقتا هم صدای گریه میومد...نمی دونم، شاید هم من اشتباه می شنیدم... .
دوباره اون دو نفری که دست ِ منو گرفته بودن، شروع به راه رفتن کردن.با حرکت ِ اونا، جمعیت هم از سر ِ راه ما کنار می رفتن.کمی جلوتر رفتیم و ناگهان اون دو نفر وایسادم.یهو متوجه شدم دقیقا بالای یه چاه وایسادیم.وقتی فهمیدم قضیه چیه با تمام توانم سعی کردم خودمو از دست اون دو نفر خلاص کنم ولی هر چی بیشتر تلاش می کردم اونا هم دستمو محکم تر فشار می دادم جوری که طاقتم تموم شد و شروع کردم به داد و بیداد و فحش دادن.جالبه که با سر و صدای من اونا هم ساکت شده بودن!
عده ی زیادی دور چاه حلقه زده بودن و به من نگاه می کردن.متوجه شدم که یکی شون به اون دو نفر اشاره ای کرد و با اشاره ی اون فرد به چاه نزدیک تر شدن و من کاملا روی دهانه ی چاه بودم و پاهام روی هوا بود.
احساس کردم دیگه تقلا کردن فایده ای نداره.از همه چیز ناامید شده بودم که دیدم اون کسی که به این دو نفر دستور می داد گفت : "صبر کنید..."
برای یه لحظه خیالم راحت شد و زیر لب خدا رو شکر کردم که اون یارو فورا ادامه داد :"برید اون یکی رو هم بیارید".
با شنیدن این جمله اعصابم داغون شد...هر لحظه وضعیت بدتر میشد.حتم داشتم اون یارو از قصد این جمله رو به زبون ِ ما گفت تا منو عصبی کنه.
romangram.com | @romangram_com