#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_171

جن از دیوار پایین پرید و جلوم وایساد.منم از ترس همش عقب عقب می رفتم، مطمئن بودم الان می زنه دخلمو میاره که گفت : نترس، کاریت ندارم.فقط می خوام کارِتو تلافی کنم.

- کدوم کار؟

- من اون خانواده و دخترشونو اذیت می کردم چون دخترشون، یکی از بچه های منو زخمی کرده بود.دعاهای تو رو که خوندن حال ِ بچه ی منم خوب شد.حالا می خوای از اینجا ببرمت؟

- نمی دونم...فک کنم دوستم هم اینجاست...یعنی اوردنش اینجا.می ترسم اتفاقی براش افتاده باشه.تو ندیدیش؟!

کمی فکر کرد – کسی رو که ندیدم اما اتفاقی از چند تا غریبه شنیدم که یکی رو اوردن اینجا.شاید دوست تو باشه...

- می تونی پیداش کنی؟

- آره، ولی فکر نمی کنم اجازه بدن با خودم بیارمش! امروز اینجا پُر شده بود از جن های غریبه...حتما همونا مواظبشن.اینکه تو رو اوردن اینجا هم یه خُدعه ست.نباید میومدی!

- اگه اونا منو اوردن اینجا پس چرا الان نمیان سراغم؟!

- نمی دونم...برای منم عجیبه! تو رو کی اورد اینجا؟

- من ندیدمش، فقط صداشو شنیدم...یه پسر ِ جَوون...یکی از دوستام می گفت دیده که موهاش بوره...فقط همینو می دونم.

- نه... کسی رو با این مشخصات نمی شناسم...

مطمئن بودم تعداد ِ اون جن ها زیاده...هاموس قبلا اینو بهم گفته بود.اون جن تنهایی نمی تونست بره و سورن رو بیاره، احتمال اینکه جفت شون کشته بشن زیاد بود.خودم هم که کلا جرئتش رو نداشتم برم و باهاشون رو به رو بشم.اون لحظه فقط یه چیز به ذهنم رسید....

سریع گفتم : تو هاموس رو می شناسی؟!

- آره خب، همه می شناسنش!

- می تونی پیداش کنی و بیاریش اینجا؟! بهش بگو که حسابی گیر افتادم...

- آره، کار سختی نیست...همین الان میرم و میارمش.

- تا وقتی برگردی من چی کار کنم؟

- لازم نیست کاری کنی، زیاد طول نمی کشه.همین جا بمون تا ما برگردیم.

romangram.com | @romangram_com