#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_170
برای اینکه توجهش رو جلب کنم خیلی آروم چند ضربه به شیشه ی پنجره زدم.حس می کردم با این حرکت من ِ جا بخوره و تکونی به خودش بده ولی نه تنها جا نخورد، با همون حالت سر جاش نشسته بود و کوچکترین حرکتی هم نمی کرد.دوباره به پنجره ضربه زدم، این بار محکم تر اما باز هم بی حرکت بود.در حالی که همش حواسم به اطراف بود خودمو به در ِ چوبی اتاق رسوندم و چند بار بهش ضربه زدم.ضربات من باعث شد که در کمی باز بشه.درو خیلی آروم هُل دادم و به داخل اتاق و اون شخص نگاه کردم...با اینکه تقریبا درو باز کرده بودم باز هم برنگشت تا بهم نگاه کنه.
بدجوری گیر افتاده بودم...یارو خیلی مشکوک بود اما من هم چاره ی دیگه ای نداشتم.ممکن بود آدم باشه و بتونه کمکم کنه یا اینکه بگه کجام! وارد اتاق شدم و آروم گفتم " ببخشید" تا طرفو متوجه خودم کنم...عین ِ خیالش هم نبود.به دور و برم نگاهی انداختم...کس دیگه ای رو ندیدم.کم کم به یارو نزدیک شدم و دستمو سمتش دراز کردم.همین که دستم بهش خورد جسمی که زیر ِپتو بود از بین رفت و پتو روی زمین افتاد...انگار که دیگه هیچ کس زیرش نبود! با دیدن اون صحنه قلبم شروع کرد به تند تند زدن.خیلی سریع بلند شدم و از اتاق بیرون دویدم.نمی خواستم یه ثانیه ی دیگه هم توی اون خونه بمونم.فورا خودمو به در حیاط رسوندم ، قبل از اینکه از اونجا بیرون بیام نگاه کوتاهی به پنجره ی اون اتاق انداختم اما دیگه نوری در کار نبود.
بلافاصله وارد یه کوچه ی تاریک با دیوارهای گِلی شدم.نمی دونستم کدوم طرفی برم...شانسی یه سمتی رو گرفتم و راه افتادم.توی کوچه، خونه هایی بود که خرابه و متروکه بودن.همشون پنجره های چوبی ِ بدون ِ شیشه داشتن و وقتی به داخل شون نگاه می کردم جز سیاهی چیزی نمی دیدم.اون مکان شباهت زیاد به ارگ ِ بم داشت...ولی خب می تونست هر جایی باشه.
همین لحظه بود که یادم افتاد توی خونه ی سورن تصویر این مکان برای چند ثانیه از نظرم گذشت...امیدوار شدم که سورن همون اطرافه و احتمالا اون یارو بی دلیل منو اونجا نیورده.فقط دلیل ِ ناپدید شدن ِ خودشو درک نمی کردم! اگه واقعا می خواست بهم کمک کنه خودش هم باهام می موند یا حداقل چاقومو نمی برد!
فکر ِ اینکه سورن اون اطرافه حسابی امیدوارم کرده بود و برای همین چند بار صداش زدم.به خاطر خالی بودن ِ اونجا انعکاس صدای خودمو می شنیدم.
همین حین دیدم چند متر اون طرف تر، یه نفر وارد کوچه شد.داشت به این سمت میومد.من تو قسمت ِ تاریک کوچه بودم و برعکس ِ من اون شخص از جایی راه می رفت که با نور مهتاب روشن شده بود.آهسته قدم می زد. حس می کردم منو ندیده.هر لحظه نزدیک تر میشد.تصمیم گرفتم همونجا بی حرکت بمونم بلکم شانس بیارم و متوجه ِ من نشه.هر لحظه که می گذشت راحت تر می تونستم چهره شو ببینم.قد ِ خیلی بلندی داشت ، لباس های مشکی و گشادی پوشیده بود...شاید هم من به خاطر نور ِ کم مشکی می دیدمشون.موهاش هم یه تیکه سیاه بود.انگار صورتش با زغال خط خطی و کثیف شده بود اما مطمئن بودم پوستش سفیده.فک کنم بدترین قسمت ِ صورتش چشماش بود، چشمای زاغ ِ مشکی که سفیدی شو می تونستم از اون فاصله تشخیص بدم!
دیگه کم کم داشت به من می رسید...فقط شانس اورده بودم که داشت از اونور ِ کوچه راه می رفت.وقتی به من نزدیک شد سرعتشو کمتر کرد و به سمتی که من بودم خیره شده.من داشتم به وضوح اونو می دیدم و هی خدا خدا می کردم اون منو نبینه! با اون چشمای درشت ِ مشکیش زُل زده بود به این سمت.منم سعی می کردم اصلا تکون نخورم.قلبم به قدری تند میزد که حس می کردم الانِ که سکته کنم.خوشبختانه اون فرد توقف نکرد و به راهش ادامه داد اما تا آخرین لحظه که از کوچه خارج شد چشمش به این سمت بود.وقتی از نظرم دور شد تونستم نفس راحتی بکشم.کمی صبر کردم و چند تا نفس عمیق کشیدم تا ضربان قلبم به حالت عادی برگرده.
چند ثانیه که گذشت دوباره راه افتادم تا سورن رو پیدا کنم.خدا رو شکر کردم که تا اون لحظه اتفاقی برام نیفتاده بود.احتمال اینکه کشته بشم کم نبود...آرزوم این بود که هاموس زودتر ما رو پیدا کنه و از اینجا ببره.
می خواستم دوباره سورن رو صدا بزنم ولی از این ترسیدم که کس دیگه ای صدامو بشنوه و بیاد سراغم.برگشتم تا به دور و برم نگاهی بندازم که دیدم در فاصله ی چند سانتی از من، اون مرد سیاه پوش ایستاده و با اون چشمای درشت و سیاهش به من زُل زده! توی اون تاریکی به راحتی می تونستم سفیدی چشمامو ببینم.با دیدن ِ اون مرد به قدری هول شدم که عقب عقب رفتم و روی زمین افتادم...سریع از جام بلند شدم و با تمام توان شروع کردم به دویدن و تا می تونستم از اونجا دور شدم.
همه ی کوچه های اون محل شبیه به هم بودن اما با این حال می دونستم که دو سه کوچه از اون مرد دور شدم.اون مرد می تونست به راحتی تعقیبم کنه ولی از قرار ِ معلوم بی خیال شده بود.هیچ کس از غیر از من اونجا نبود.
به قدری ترسیده بودم که قلبم داشت از جا کنده میشد.توی اون تاریکی به جز صدای نفس های خودم صدای دیگه ای نمی شنیدم.همه جا در سکون ِ کامل بود،حتی یه ذره هم باد نمی وزید.معلوم بود توی یه محیط روستایی هستم اما صدای هیچ حیوون یا حتی حشره ای رو هم نمی شنیدم که حداقل یه ذره دلم خوش باشه!
مونده بودم برم سمت چپ یا راست! سورن رو صدا بزنم یا نه...!کوچه ای که توش ایستاده بودم دو تا دیوار ِ کاهگلی طولانیِ بدون در و پنجره داشت.عمیقا احساس ترس می کردم.
داشتم فکر می کردم کدوم طرفی برم که حس کردم یه سنگ ِ کوچیک از پشت بهم خورد.با اینکه ریز بود اما کاملا متوجه برخوردش شدم.برگشتم و به پشتم نگاه کردم که چشمم به بالای دیوار افتاد.دیدم یه مرد سفید پوش روی دیوار دراز کشیده و داره به من نگاه می کنه.با دیدن ِ اون مرد حسابی جا خوردم...با همون نگاه اول فهمیدم همون جنی ِ که توی خونه ی خالقی دیدم.کمی عقب رفتم و با ترس و لرز به این دور و برم نگاه کردم...
اون جن با بی خیالی دستشو زیر سرش تکیه داد و گفت : چرا تو همه جا هستی؟!
به زور آب دهنمو قورت دادم و گفتم : این بار به خواست خودم نیومدم.
یکی از پاهاشو از دیوار آویزون کرد و درحالی که با خونسردی توی هوا تابش می داد گفت : امشب اینجا یه خبرایی هست، همه چی مشکوکه...بگو ببینم کی تو رو اورده اینجا؟ چجوری اومدی؟
- داستانش طولانیه...راستش خودمم نمی دونم.فقط می دونم حسابی گیر افتادم!...
romangram.com | @romangram_com